سلام مهمان عزیز؛

خوش آمدید، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد




وقت بخیر بازدید کننده گرامی به میهن یو خوش آمدید - ساعات خوشی را برای شما آرزومندیم

mihanu

هرگونه بحث سیاسی و استفاده از آواتار و امضاء با این مضمون در این انجمن ممنوع میباشد و در خواست می شود به هیچ وجه وارد این مباحث نشوید

صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345
نمایش نتایج: از 41 به 49 از 49
Like Tree4لایک ها

موضوع: رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    na رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی


    486 صفحه
    17 فصل
    سال چاپ: 1387
    انتشارات آوای چکامه

    منبع : نودهشتیا

    تایپیست : sorcier

  2. #41

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    -برای نرگس اتفاقی رخ داده؟
    رسول گفت:
    -من با نعیم صحبت نکردم. یکی از همکاران دفترش گفت که از بیمارستان تماس گرفتند و آقای نیکزاد با عجله رفت. به خاطر همین من به تو زنگ زدم شاید که خبردار شده باشی چه پیش آمده!
    رز گفت:
    -من همین حالا می روم بیمارستان و شما هم خودتان را برسانید.
    رز گوشی را بدون خداحافظی گذاشت و با برداشتن کیفش آپارتمان را ترک کرد. اتوبوس مانند همیشه سر ساعت به ایستگاه رسید و او سوار شد. رز تنها سرنشین اتوبوس بود. او افکارش پیرامون نرگس دور می زد و دلش گواهی واقعۀ ناگواری را می داد. در ایستگاه بعد زن و مرد جوانی با هیاهو سوار شدند و از آن همه صندلی خالی، درست صندلیهای پشت سر رز را اشغال کردند و نشستند. گفتگوی عاشقانه و غیرمؤدب آنها باعث شد رز برخیزد و به درب اتوبوس نزدیک شود و نشان دهد که در ایستگاه بعد پیاده خواهد شد. وقتی به مقصد رسید اتومبیل پسرعمو رسول را که در کنار اتومبیل خودش پارک شده بود شناخت و با دلگرمی از حضور او وارد بیمارستان شد. سالن پذیرش خلوت بود و باز هم کسی پشت میز اطلاعات نبود. رز تصمیم گرفت به بخش اعصاب برود. سالن را تا ته طی نکرده بود که از آخر سالن با باز شدن در آسانسور آقا نعیم و پسرعمو رسول پیاده شدند و به سوی او پیش آمدند. رز طاقت نیاورد و به سوی آنها دوید و بدون آن که سلام کند پرسید:
    -چی شده؟ نرگس حالش خوبه؟
    پسرعمو زیر بازویش را گرفت و گفت:
    -آرام باش.
    رز مبهوت به نعیم نگاه کرد و او سر بزیر انداخت و رز روی زانو نشست و گفت:
    -امکان نداره! به من بگین که نرگس زنده است، خواهش می کنم!
    پسرعمو بلندش کرد و گفت:
    -رز او زنده است اما...
    رز حیرت زده بار دیگر به هر دو نگریست و پرسید:
    -اما چی؟
    آقا نعیم گفت:
    -نگران نباش. بیا برویم بیرون.
    هر دو رز را از سالن خارج کردند و بر روی نیمکت نشاندند و این بار نعیم گفت:
    -نرگس دیشب از غفلت پرستار سوءاستفاده کرده و دست به خودکشی زده است.
    رز ناباور پرسید:
    -نرگس و خودکشی؟ تا وقتی که ما بیمارستان بودیم که به ما گفتند خوابه و اجازه ورود به ما ندادند پس کی این اتفاق رخ داده؟
    نعیم گفت:
    -درست نمی دونم. شاید پرستار گمان داشته که او خوابه اما

  3. #42

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    خواب نبود.
    رزپرسید:
    -باچی؟
    نعیم گفت:
    -با لوله ی انتقال سرم!آن را دور گردن بسته و قصد داشته خودش را خفه کند که خوشبختانه پرستار سر رسیده ومانع شده.
    رزپرسید:
    -حالا،حالا با او چه کرده اند؟
    پسر عمو گفت:
    -مجبور شده اند برای حفظ جانش دستهایش راببندند.
    رز گفت:
    -من می خواهم ببینمش!
    آقا نعیم گفت:
    -آرام بخش تزریق کرده اند و درخواب است.
    رزبلند شد و گفت:
    -با این حال من می روم ببینمش،دوست دارم وقتی بیدار شد کنارش باشم.
    رز به راه افتاد و نعیم به رسول گفت:
    -تو همین جا بمان من بر می گردم.
    و خودش به دنبال رز روان شد.هر دو وقتی سوار آسانسور شدند،نعیم گفت:
    -باید او را برگردانم ایران.در انجا خانواده اش هستند،شاید زودتر بهبودی پیدا کند!
    آسانسور وقتی ایستاد رز به نعیم نگریست و گفت:
    -این کار رانکن مگر این که خودتان هم در کنارش باشید.
    به سوی اتاق پیش می رفتند که نعیم گفت:
    -کارم را چه کنم؟مسئولیت...
    رز نگذاشت که نعیم جمله اش را تمام کند و گفت:
    -پس آن کس که برای نرگس عزیز است وبا او احساس راحتی می کند بیاورید اینجا.
    نعیم در اتاق نرگس را آرام گشود وبا گشوده شدن در پرستاری که در حال تزریق سرم بود به آن ها نگریست و با شناختن نعیم گفت:
    -خواب است و همه چیز مرتب است.
    رز پرسید:
    -من می توانم کنارش بمانم؟
    پرستار به جای جواب به نعیم نگریست و او گفت:
    -همسرم واین خانم دوستانی صمیمی هستند و یقین دارم وقتی بیدار شود از دیدنش خوشحال می شود.
    پرستار گفت:
    -بسیار خوب اما به هیچ وجه نباید دستهای بیمار باز شود مگر به دستور پزشک.
    رز گفت:
    -بسیار خوب و متشکرم.
    باخروج پرستار نعیم رو به رز گفت:
    -شنیدی چه گفت؟دستهای نرگس نباید باز شود.


  4. #43

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    رز خشمگين شد و گفت:
    -گوش داشتم شنيدم.
    نعيم رز را که پشت به اوکرده بود به سوي خود گرداند و گفت:
    -رز تو قلب رئوفي داري و ممکن است که نرگس از تو بخواهد بازش کني. هيچ کس يقين ندارد که بعد از بيدار شدن چه واکنشي از خود نشان ميدهد. خواستم که هوشيار باشي.
    رز گفت:
    -مطمئن باشيد که برخلاف دستور عمل نميکنم. اين اتاق چقدر بي روح است.
    نعيم گفت:
    -هر چيز که احتمال خطر داشته باشد بيرون برده اند.
    رز نگاه التماس آميز به نعيم کرد و گفت:
    -يک شاخه گل، من آنقدر عجله داشتم که...
    نعيم گفت:
    -بسيار خوب ميپرسم اگر اجازه دادند مياورم. من در صحن بيمارستان با رسول هستم وقتي به هوش آمد خبرم ميکني؟
    رز گفت:
    -بله.
    و نعيم از اتاق بيرون رفت. رزبه تخت نزديک شد و موهاي نرگس را نوازش کرد و خم شد و پيشاني اش را بوسيد و بي اختيار در گوش نرگس زمزمه کرد:
    -من اينجام پيش تو راحت باش!
    رز بر روي صندلي نشسته بود و از انتظار بيدار شدن نرگس خمود و خواب آلود شده بود. سکوت حاکم بر بخش هم خواب آلودگي را تشديد ميکرد. رز ديده بر هم گذاشت تا چشمانش استراحت کنند و در همان حال به اتفاقات چند روز اخير انديشه کرد و ملاقاتش با نرگس و نعيم در پارک که نرگس چقدر شاداب و خوشحال به نظر ميرسيد. گويي که غمي در جهان ندارد. احساس مادر شدن او را کامياب کرده بود ولي چه زود اين سعادت را از دست داده و از عرش بر زمين سقوط کرده بود. نرگس و خودکشي؟ اين موضوع هنوز براي رز ناباورانه بود و هنگامي که صداي آه شنيد از وحشت ديده باز کرد و بر روي پا ايستاد. نرگس چشم گشوده بود و تقلا ميکرد که دستانش را بازکند. رز به تخت نزديک شد و گفت:
    - سلام نرگس جان، خوبي؟
    نرگس با ديدن رز لبخند بر لب آورد و زمزمه کرد:
    -دست هايم بسته است لطفا بازش کن.
    رز گفت:
    -اگر صبر کني الان پرستار را صدا ميزنم تا دستهايت را باز کند. کمي تامل کن!
    نرگس دست از تقلا کشيد و به رز نگاه کرد و گفت:
    -اون بچه منو کشت!
    رز لبخند زد و پرسيد:
    -چه کسي؟
    نرگس گفت:
    -منصوره.
    رز پرسيد:
    -منصوره؟
    نرگس گفت:
    -ديشب به من قرص داد و گفت بخور براي سلامتي خودت و بچه ات مفيده. منم خوردم و بچه ام از دستم رفت.
    رز ناباور پرسيد:
    -تو منصوره را ديدي؟ کجا بود؟
    نرگس گفت:
    -اومد خونمون. لباس سفيد عروسم تنش بود و قرار بود با آقا نعيم بره محضر.
    رز پرسيد:
    -محضر براي چي؟
    نرگس خنديد و گفت:
    -براي اينکه با هم عروسي کنند.
    رز گفت:
    -اما نرگس جان منصوره رفته و ديگه اينجا نيست. اون برگشته ايران!
    نرگس سر تکان داد و گفت:
    -اشتباه ميکني اون نرفته و همين جاست. اون توي خونه ماست. من خودم براش شام درست کردم و رختخواب انداختم که بخوابد.
    رز که متوجه شد حرفهاي نرگس هذيان است، گفت:
    -خيلي خب، قبول کردم. ميرم و پدرش را درميارم! که ديگه جرات نکنه بياد خونه تو!
    نرگس آه کشيد و گفت:
    -فايده نداره. او بچه مو برداشت و سوار هواپيما شد و رفت.
    با ورود آقا نعيم که شاخه گلي به دست داشت نرگس متوجه او شو و به رويش لبخند زد و گفت:
    -رفتي امير محمد رو ديدي؟ ديدي چقدر خوشگله؟
    نعيم به رز نگريست و با آوردن لبخندي بر لب به تخت نزديک شد و گل را به بيني نرگس نزديک کرد و گفت:
    -بو کن!
    نرگس سر برگرداند و گفت:
    -بده به اون!
    نعيم متعجب پرسيد:
    - اون کيه؟
    نرگس گفت:
    -همون که براش عروسي گرفتي.
    نعيم بار ديگر به رز نگاه کرد و رز با اشاره فهماند که نرگس حرفهايي که بر زبان مي آورد بدون تفکر است. سکوت نعيم موجب شد تا نرگس بار ديگر تقلا کند و بخواهد دستهايش را آزاد کند و در همان حال بگويد:
    -عروسي کردي به درک! اما من نميگذارم که اميرمحمدم را از من جدا کند. رز کمکم کن!
    بعد فرياد کشيد:
    -کمک! کمکم کنيد بچه مو دزديدند.
    ازصداي فرياد نرگس پرستار به اتاق وارد شد و چون حرفهاي نرگس را نميفهميد پرسيد:
    -چي ميگه؟
    نعيم براي پرستار حرفهاي نرگس را ترجمه کرد و پرستار گفت:
    -با دکتر ريچارد مشاوره داشته باشيد. هنوز در بخش است.
    نعيم با عجله اتاق را ترک کرد و نرگس گفت:
    -رز بگو دستم را باز کنند.
    رز حرفهاي او را براي پرستار گفت و پرستار گفت:
    -تامل کن الان دکتر ميرسد.
    رز وقتي حرفهاي پرستار را براي نرگس بازگو کرد، نرگس گفت:
    -منو ببر خونه. من اگه اينجا باشم ميميرم.
    رز گفت:
    -باشه اما بايد قول بدي که ساکت و آرام باشي تا مرخص ات کنند، وقتي تو جيغ ميکشي مجبورند نگهت دارند.
    حرف رز تاثير بخش بود و نرگس دست از تقلا و فرياد کشيد و آرام شد. دقايقي بعد وقتي دکتر و نعيم وارد شدند نرگس آرام بود و به سقف نگاه ميکرد. رز آن چه گفتگو از لحظه ملاقاتش گفته شده بود را براي دکتر بازگو کرد و در آخر پرسيد:
    -دکتراجازه بدين دست هايش را باز کنيم من مراقب هستم که به خود لطمه نزند.
    دکتر رو به پرستار کرد و گفت:
    -اين خانم ميتواند به عنوان همراه بيمار کنارش بماند، بگوييد لوازم اتاق را برگردانند.
    آنگاه رو به نعيم اضافه کرد:
    -تا پايان تعطيلات هفت روزه اگر بهبودي حاصل شد که به منزل برميگردد در غير اين صورت مجبوريم بيمار را به بيمارستان ديگري منتقل کنيم.
    رز که منظور او را درک کرده بود بانگ زد:
    -نه دکتر او خوب ميشود. من خودم پرستاري اش را ميکنم تا بهبودي پيدا کند.
    دکتر خنديد و پرسيد:
    -شما دکتر يا پرستاريد؟
    به جاي رز نعيم گفت:
    -نه دکتر ايشون مهندس هستند.
    خنده دکتر پررنگتر شد و پرسيد:
    -حتما بيکاريد؟
    رز جواب داد:
    -نه! اما...
    دکتر حرف رز را قطع کرد و گفت:
    -بهبودي بيمار بستگي به مراقبت تمام وقت دارد و...
    رز گفت:
    -پرستار استخدام ميکنيم و من هم خواهم بود. دکتر! بيمار پيش از ورود شما از من درخواست کرد او را ببرم خانه. او حس ميکند اگر در بيمارستان بماند ميميرد.
    دکتر نشان داد که قصد دارد اتاق را ترک کند و در همان حال گفت:
    -اميدوارم که دراين يک هفته بهبودي حاصل کنند و شما هم در اين مدت خود را تست ميکنيد که آيا ميتوانيد يا خير!
    با رفتن دکتر و نعيم، دو پرستار مرد وارد شدند و با خود تخت و مبل و ميز آوردند و در چند دقيقه چهره اتاق را دگرگون کردند. با خروج آنها پرستار مجدد وارد شد کنار تخت نرگس ايستاد و بند چرمي دست او را باز کرد و رو به رز گفت کاملا مراقب باشيد و او هم از اتاق خارج شد. نرگس دو دستش را بالا آورد و به آنها نگريست و لبخند سپاس و امتنان به روي رز زد. رز پرسيد:
    -ميخواهي کمي بنشيني؟
    تا نرگس خواست بلند شود گفت:
    -نه حرکت نکن.
    خودش دسته تخت را چرخاند و تخت را به حالت نشسته درآورد و پرسيد:
    -راحتي؟
    نرگس گفت:
    -تو از همه بهتري!
    رز به رويش خنديد و گفت:
    -اما نه به قدر تو!
    نرگس گفت:
    -اگه اون وقت تو اونجا بودي نميذاشتي اونا با هم عروسي کنن و منصوره اميرمحمدم رو بدزده.
    رز کنار تخت نشست و گفت:
    -نرگس جان اگه بهت بگم که اونا با هم عروسي نکردن و منصوره هم ديگه نيست که اذيتت کنه باور ميکني؟
    رز وقتي ديد نرگس لبخند زد، نيرو گرفت و گفت:
    -يادته که گفتم من و تو بايد قوي باشيم تا بتونيم منصوره رو بيرون کنيم؟
    نرگس گفت:
    -اون بچه مو دزديد!
    رز گفت:
    -بچه رو هم ازش ميگيريم اما من يکنفري نميتونم و تو هم بايد کمکم کني.
    با وارد شدن نعيم به اتاق و ديدن نرگس به حالت نشسته رو به رز پرسيد:
    -مطمئني که...
    رز نگذاشت حرف نعيم تمام شود و گفت:
    -اي کاش دستور غذايي و خوراکي گرفته بوديد تا ميدانستم که ميتواند کمپوت يا ميوه بخورد يا نه!
    نعيم به نرگس که در حال پر پر کردن گلبرگهاي گل بود نگاه کرد و با گفتن « ميرم اما اي کاش من هم به قدر تو خوشبين بودم » ازاتاق بيرون رفت.رز به خود گفت:
    -آن قدر اميدوارم که يقين دارم خوب خواهد شد.
    نرگس به وجود رز متکي شده بود و تا او در کنارش بود رفتاري آرام داشت اما به وقتي که رز اتاق را ترک ميکرد، فرياد ميکشيد و سکوت بخش را برهم ميزد. رز خود خوب ميدانست که اين شيوه نميتواند ادامه داشته باشد چه با تمام شدن تعطيلات او مجبور بود نرگس را ترک کند و تنها به ملاقاتهاي کوتاه بسنده کند در صورتي که نرگس به مراقبت کامل نياز داشت. ذهن او گاه متوجه واقعيت بود و آگاه از اين که فرزند خود را از دست داده و گاه به راه خطا که منصوره بچه اش را دزديده، بي ثباتي رفتار هم با طرز تفکر او همخواني داشت. در زمان آگاهي مغموم و غمگين و در زمان ديگر فرياد و طلبيدن کمک که فرزند ربوده شده اش را پيدا و به او باز گردانند.
    در روزآخر تعطيلات هنگام عصر وقتي خانواده هاي رازقي به عيادت نرگس رفتند در بدو ورود آنها، هيچکدام را به ياد نياورد و رز مجبور شد همه را به او معرفي کند. اما ساعتي بعد او با سودابه گرم گفتگو شد و حال هامان کوچک را پرسيدکه همه متعجب شدند. وقتي سودابه داشت ميگفت که حالش خوب است و حنانه عذرخواهي کرد که نتوانست براي عيادت بيايد، نرگس چهره درهم کرد و گفت:
    -شما هم در عروسي شرکت داشتيد؟
    سودابه متعجب پرسيد:
    -عروسي؟ عروسي کي؟
    نرگس گفت:
    -آقا نعيم و منصوره!
    سودابه بهت زده به رز نگريست و رز گفت:
    -بگو که عروسي وجود نداشته و منصوره ديگر اينجا نيست!
    سودابه حرفهاي رزرا تکرار کرد و نرگس با صدا خنديد و گفت:
    -من هم دعوت نداشتم.
    خانم رازقي که دلش براي نرگس سوخته بود گفت:
    -به اين موضوع فکر نکن! آقا نعيم فقط و فقط تو را دوست دارد باور کن!
    نرگس با لحن محزون گفت:
    -ميدانم.
    بعد بشقاب ميوه پوست گرفته شده را به دست گرفت و حريصانه آنها را تناول کردو دراز کشيد که گويا قصد خوابيدن دارد. عيادت کنندگان از اتاق خارج شدند درحاليکه هر يک از برخورد نرگس تعبيري به همراه داشتند. مردان متفق الراي که بهترين تصميم خواباندن نرگس در بيمارستان رواني و خانم ها با راي هاي مخالف. خانم رزاقي مادر رز معتقد بود که بهترين کار بازگرداندن بيمار به ايران و به نزد خانواده اش است و جاري او با گفتن اين رفتار موقتي است و زود خوب ميشود و سودابه و رز با بردن او به خانه و به گرفتن پرستار تمام وقت راي دادند.
    آن شب همه در آپارتمان آقاي رازقي بر سر همين موضوع به تبادل نظر نشستند و مادر رز قاطعانه ابراز کرد که نميگذارد رز پرستاري و مسئوليت نرگس را به عهده بگيرد. دلايل او خستگي ناشي از کار از يک سو و بي تجربگي اش در مورد مراقبت کردن از بيمار نامتعادل از سوي ديگر همه را قانع ساخت.او براي رفع تکليف از شانه خود نيز رسيدگي به امور همسر و رز را بيان کرد و خود را معاف ساخت و درآخر گفت:
    -آقا نعيم بهتر است از ميان اين دو راه حل يکي را انتخاب کند. يا بستري کردن در تيمارستان و يا فرستادن او نزد اقوامش.

  5. #44

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    آقا رسول با بیمارستان موافق بود اما گسیل کردن مریض را در این شرایط صلاح نمی دید. دلایل سودابه هم قابل پذیرش بود:نگهداری از طفل و سر و سامان دادن به دو زندگی. رز با حالتی عصبی گفت:
    - چه خوب است که آقا نعیم در این جا نیست و حرف های ما را نمی شنود.بعد با لحن تمسخرآمیز ادامه داد:
    - از این که هرکدام از ما به نوعی حاضریم در رفع مشکلش یاری اش کنیم باید خیلی قدر دان باشد!
    مادر از لحن دخترش رنجید و او هم به تمسخر گفت:
    - همه شاهدند که او برای قبول شدن تو در دانشگاه خود را به آب و آتش زد و از هیچ تلاشی فروگذاری نکرد.
    بعد از سر افسوس سر تکان داد و گفت:
    - فقط کافی بود بگوید ضمانت مکتبی بودن این خانم با من.اما کوچکترین دخالتی نکرد.
    آقا رسول گفت:
    - زن عمو جان اینطور هم که شما می فرمایید ساده نبود.من خود شاهد بودم که خیلی ها با داشتن پارتی هم موفق نشدند.
    رز گفت:
    - پس شما تصمیم دارید تلافی کنید و به همین خاطر مرا بهانه کرده اید.
    پدرش گفت:
    - مگر حقیقت غیر از این است که گفته شد؟
    رز گفت:
    - تصور کنید که به جای نرگس من هستم که روی تخت بیمارستان خوابیده ام، آیا باز همین دلایل را می اورید؟
    انگاه رو به سودابه کرد و پرسید:
    - آیا نمی بایست روی حمایت تو حساب کنم؟
    سودابه گفت:
    - این حرف را نزن!خدا آن روز را نیاورد که تو بیمار شوی.
    رز گفت:
    - هیچکس نمی داند که فردا چه پیش خواهد آمد.در حال حاضر زنی تنها و دور از خانواده به کمک همه ما نیازمند است.
    عمویش سر فرود آورد و گفت:
    - بله من قبول دارم که باید کمکش کنیم اما به چه صورت را نمی دانم.
    رز گفت:
    - اگر همه موافق باشید صبح ها که من در شرکت هستم یک نفر از میان شما به پرستار کمک کند که فقط حرف های او را برای نرگس دوبله کند تا هنگامی که من برگردم و خودم مراقبش باشم.
    پدرش پرسید:
    - پس تعمیرگاه چه می شود؟
    رز گفت:
    - من یقین دارم که آقای نیس از کمک درغ نمی کند و در فکر تلافی هم نیست.
    مادر رز گفت:
    -اگر پدرت حاضر شود خودش از خودش مراقبت کند من قبول می کنم.
    خانم رازقی هم گفت:
    - من هم همینطور.
    آقا رسول گفت:
    - یک روز مادر و یک روز زن عمو.
    پدر رز رو به برادر گفت:
    - ما که هر روز کنار هم هستیم حالا می شود یک روز تو مهمان من و یک روز هم من مهمان تو!
    سودابه گفت:
    - روی من هم حساب کنید.
    با موافقت سودابه برنامه ریزی توسط آقا رسول ریخته شد تا به آقا نعیم اطلاع دهد.برای اولین روز و کشف و شناخت خانه و بیمار دو مادر تصمیم گرفتند که با هم راهی شوند و از روز دوم نوبت کاری گذاشته شود.آقا نعیم وقتی توسط رسول از برنامه مطلع شد دچار احساس شد و با گفتن((از همه ممنونم.))قدر دانی کرد و با گفتن((باید ببینیم نظر پزشک چیست؟))همه را در انتظار جواب باقی گذاشت.
    با پایان گرفتن تعطیلات و شروع فعالیت روزانه، نوعی سردرگمی و بلاتکلیفی بر سه خانواده بوجود آمد و هیچکدام نمی دانستند که آیا امروز روز مساعدت است یا فردایی دیگر.از میان آنها تنها رز بود که قاطعانه تصمیم داشت از شرکت به تعمیرگاه رفته و بعد ار صحبت با آقای نیس راهی خانه آقا نعیم بشود تا خانه را برای ورود بیمار و.

  6. #45

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    پرستار آماده کند.او در پشت میزش مشغول کار بود که لامپ آیفون روز میزش روشن شد و فهمید که به دفتر آقای رئیس احضار شده است.شروع اولین روز کاری و احضار شدن به دفتر رز را نگران کرد و با قدم هایی سست راهی شد. وقتی اجازه گرفت و وارد شد آقای رئیس در پشت میزش نشسته بود و برگه ای را مطالعه می کرد. با ورود رز سر برداشت و سال نو را به یکدیگر تبریک گفتند و آقای رئیس با گفتن «خانم رازقی شما خانم خوش شانسی هستید» به رز دلگرمی داد و نگرانی اورا زایل کرد. رز که کنجکاو شده بود پرسید:آیا برنده شده ام؟
    آقای استیل سر فرود آورد وگفت: بله هیئت مدیره پذیرفتند که شما به عنوان نماینده شرکت به استرالیا سفر کنید و..
    آه بی اختیاری که از دهان رز خارج شد و چهره ی تگرانش آقای استیل را متعجب کرد و پرسید:
    _خوشحال نشدید؟ این شانس بزرگی است که به شما روی کرده سه ماه با هزینه شرکت می روید و از کنفرانس ها استفاده و از تکنولوژی کشور های دیگر دیدن می کنید و..
    رز گفت:بله شانس بزرگی است اما متاسفانه من مجبورم که این شانس را از دست بدهم
    آقای استیل از پشت میزش بلند شد و در مبل روبروی رز نشست و پرسید:مشکل چیست؟
    رز با لحن مغموم گفت:بیماری دارم که نمی توانم رهایش کنم
    آقای استیل پرسید:همسر؟
    رز سر تکان داد و گفت:او فوت کرده!
    آقای استیل با به یاد آوردن فوت همسر رز از روی تاسف گفت:متاسفم فراموشم شده بود
    رز گفت: هم از شما و هم از هیئت مدیره متشکرم که مرا واجد شرایط دانستید
    آقای استیل گفت: ده روز دیگر فرصت داری اگر توانستی و آمادگی داشتی باخبرم کن در غیر آن مجبوریم که نفر دوم را اعزم کنیم
    رز وقتی از دفتر خارج شد با اولین کسی که تماس گرفت و ماجرا را تعریف کرد رسول بود.آقا رسول فریادی از شادی کشید و گفت: رز انتخاب تو میان آنهمه مهندس و کارشناس نشانه لیاقت و کاردانی توست.تبریک می گم حالا کی حرکت می کنی؟
    رز گفت: هیچ وقت
    رسول متعجب پرسید: یعنی چی هیچ وقت؟

    صدای رسول خشمگین شد و گفت:
    - مگر تو دیوانه ای؟هیچ میدانی که ممکن است دیگر این موقعیت برایت پیش نیاید؟
    رز گفت:
    - می دانم اما...
    رسول حرف او را قطع کرد و گفت:
    - امشب در این مورد با هم حرف میزنیم فقط خواهش میکنم همین الان میروی و به رئیس ات می گویی که آماده ای.رز!من حاضرم دفترم را تعطیل کنم و به جای تو از نرگس مراقبت کنم فقط این موقعیت را از دست نده،باشه؟
    رز گفت:
    - ده روز فرصت دارم تا اعلان کنم.
    رسول گفت:
    - همین که من می گویم گوش کن ضرر نخواهی دید.باور کن!بقیه کار ها را هم بسپار به من و بقیه.دوست دارم امشب وقتی تو را می بینم بشنوم که موافقتت را اعلان کرده ای.
    با قطع تماس رز تحت تاثیر سخنان رسول به سوی اتاق آقای استیل به راه افتاد و هنگامی که موافقت خود را اعلان کرد،آقای استیل دستش را فشرد و گفت:
    - مطمئن بودم که راه حلی پیدا می کنی و خوشحالم که خودت اعزام می شوی.
    آن شب در خانه عمو ،آقا نعیم هم حضور داشت و آقا رسول مخصوصا او را دعوت کرده بود تا خودش به رز اطمینان خاطر بدهد و بدون نگرانی راهی شود.در آخر شب وقتی رز با پدر و مادرش به سوی آپارتمان حرکت می کردند در فکر بستن چمدان و وسایل سفر بودند.
    آقا نعیم به او گفته بود:
    - رز،من می دانم که این موقعیت برای هر کسی بوجود نمی آید و حال که برای تو پیش آمده نه من و نه نرگس هیچکدام راضی نیستیم که آن را از دست بدهی.باور کن اگر موافقت نکنی و نروی جز عذاب وجدان برای ما حاصلی نخواهد داشت.پس با خیال آسوده راهی شو و برایمان افتخار آفرین باش.
    در فرودگاه و به هنگام حرکت آقای استیل برای بدرقه کردنش آمده بود و رز در میان گروه اعزام شونده با دیدن رضا که او هم جزء انتخاب شدگان در رشته صنایع کشتی سازی بود،به وجو آمد و رضا هم با دیدن خانواده آقای رازقی دیگران را رها نمود و به آن ها نزدیک شد و برای اولین بار نعیم و رضا با یکدیگر آشنا شدند.رضا رو به رسول کرد و گفت:
    - به حسن انتخاب این کارخانه ایمان آوردم چرا که اگر رز گسیل نمی شد مشخص می شد که از عقل سلیم برخوردار نیستند.
    همه به تعبیر رضا که با لحنی شوخ ادا کرده بود خندیدند.پدر رز گفت:
    - حالا که شما هم با این تیم هستید دیگر نگران رز نخواهم بود و دعا می کنم که با موفقیت و تجربه کامل برگردید.
    با خواهش رضا،مسافری که در کنار رز باید می نشست تغییر جا

  7. #46

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    داد و رضا کنار رز نشست و بعد از بستن کمربند رو به رز گفت:
    -خوبی؟
    رز گفت:
    -ممنون.
    رضا ادامه داد:
    -از آخرین بار که دیدمت بزنم به تخته هیچ تغییری نکردی.
    رز گفت:
    -این که تعارف است و بالطبع تغییر کرده ام اما باز هم ممونم!
    رضا پرسید:
    -آقای نیکزاد همسرت که نبود،بود؟!
    رز سر تکان داد و گفت:
    -همسرم فوت شده.
    رضا آخ بلندی گفت و با گفتن«متاسفم»سکوت کرد.رز سکوت را شکست و پرسید:
    -شما چی؟آیا ازدواج کردید؟
    رضا گفت:
    -نه!
    بعد خندید و گفت:
    -شانس یکبار به منروی کرد اما تا آمدم بجنبم مرغ از قفس پریده بود.
    رز که منظور او را درک کرده بود خود را به تجاهل زد و گفت:
    -هنوز دیر نشده و فرصت دارید!
    رضا گفت:
    -من به آینده خوشبینم و امیدوار!
    بعد پرسید:
    -از میان چند نفر انتخاب شدید؟
    رز متحیر شد و پرسید:
    -در مورد چی؟
    حالرضا بود که تعجب کرد و پرسید:
    -امتحان،مصاحبه!
    وقتی دید که رز سر تکان می دهد باصدا خندید و گفت:
    -پس بسیار خوش شانسید.
    رز گفت:
    -رئیس هم همین عقیده را دارد اما خودم قبول ندارم!
    رضاگفت:
    -از روزی که فهمیدم به این سفر اعزام می شوم دچار هیجان شده ام.هیجانی از سر غرور.نه برای خودم برای مملکتم و ملیتم.
    رز گفت:
    -میفهمم!
    رضا زمزمه کرد:
    -مبلغین گمنام.!
    میز پذیرایی مهماندار کنار آنها ایستاد و با شروع پذیرایی صحبتشان قطعشد.
    برنامه از قبل طراحی شده سنگین و وقت گیر بود و رز مکالماتش را کوتاه و به مجمل گویی بسنده کرد.مادر به او گزارش داده بود که نرگس هنوز در بیمارستان بستری است و برنامه خانگی به رفتن به بیمارستان انجامیده است.او حال همگی را خوب توصیف کرده بود.حالا مادر وقتی حال رز را می پرسید جویای حال رضا هم می شد و رز تنها به گفتن((خوب است))اکتفا می کرد.
    روز بیست و ششم ژانویه که روز ملی مردم در استرالیاست همه در جشنی که در دانشگاه برگزار شد شرکت کردند.رز و رضا در گوشه ای نشسته بودند و به رقص و پایکوبی دیگران نگاه می کردند.رضا دستش را روی دست رز گذاشت و گفت:
    - رز من هوز به انتخابم پایبندم و اگر تو بخواهی...
    رز دستش را بیرون کشید و گفت:
    - من به همین حال راضی ام.
    رضا پرسید:
    - یعنی نمی خواهی دیگر ازدواج کنی؟
    رز سر تکان داد به علامت نه و رضا پرسید:
    - آخه چرا؟عشق و وفاداری به همسر،هر قدر هم که عمیق و ژرف باشه اما به این معنا نیست که عمر و زندگی نفر دیگر بیهوده تباه شود.
    رز گفت:
    - بیهوده نیست.حضورم در این جا خود مبین این است که عمر تلف نکرده ام.
    رضا گفت:
    - طفره نرو.خوب منظورم را درک کردی.
    بعد آه کشید و گفت:
    - وقتی باخبر شدم ازدواج کرده ای برایت آرزوی خوشبختی و سعادت کردم و چون از اوکلند هجرت کردی دیگر از تو بی خبر ماندم.آیا همسرت بر اثر بیماری فوت کرد؟
    رز سر تکان داد و گفت:
    - نه.در بحرین بر اثر تصادف و در همان جا هم دفن است.
    رضا بار دیگر گفت:
    - متاسفم.اما رز فقط خواهش می کنم به پیشنهادم فکر کن و یقین داشته باش که مسئله
    ازدواج تو نه روی تصمیم من و نه روی اعضای خانواده ام تاثیر گذار نخواهد بود.
    رز فقط لبخند زد و هیچ پاسخی نداد. در ملاقات های بعد نیز رضا برای گرفتن جواب مثبت از رز پافشاری کرد و او را واداشت تا بگوید وقتی برگشتیم جواب خواهم داد و رضا را امیدوار سازد.رز در رفتار و گفتار رضا به دنبال مشابهت می گشت که او را با نعیم برابر کند.اما قد کوتاه رضا و اشتهایش برای خوردن رز را به یاد نرگس و نه نعیم می انداخت و آن دو را مناسب هم می دانست.
    یک ماه و نیم از مدت سه ماه گذشته بود و رز بی اختیار کج خلق و عصبی شده بود.کنفرانس ها را به سختی تحمل می کرد.تنها هنگامی که نوبت به چشم بادامی ها می رسید خلق و خوی عادی می یافت.در مکالمه های هر شبه اش با آخرین خبر به خواب می رفت و برای دلتنگی اش بهانه بی خبری نداشت وقتی رضا اقرار کرد که دلش برای دیدن خانواده اش تنگ شده،آه بلند رز هم عقیده بودنش را آشکار کرد و همان شب پیش از آنکه با مادر تماس بگیرد شماره ای را گرفت که با گرفتن هر شماره بر ضربان قلبش افزوده می شد وقتی صدای((الو))را شنید به سختی گفت:

  8. #47

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    -سلام ، منم رز!
    صدای شاد آقا نعیم در گوشی پیچید که گفت:
    -سلام، سلام رز، خوبی؟
    رز گفت:
    -خوبم.
    نعیم پرسید:
    -برنامه ها خوب پیش می ره؟
    رز گفت:
    -بله. تماس گرفتم حال نرگس رو بپرسم و ...
    رز سکوت کرد و شنید نعیم آه کشید و گفت:
    -هنوز در بیمارستان است و مرخص نشده. اما دکتر عقیده دارد که حالش رو به بهبودی است و من هم به همین امید دلبسته ام.
    رز گفت:
    -خوب می شود اما باید صبر کرد.
    نعیم گفت:
    -من که صبرم از ایوب گذشته اما چون چاره ای ندارم باز هم صبر می کنم. رز؟
    -بله!
    -هیچی! ... اما چرا، می خواستم بگم بادکنک حالش خوبه.
    رز با صدا بلند خندید و گفت:
    -منم می باید با خودم می آوردم اما فراموش کردم.
    نعیم پرسید:
    -حال دوستت خوبه؟
    رز که منظور نعیم را فهمیده بود گفت:
    -آن قدر خوب که امشب هم غذای خودش را خورد و هم بقیه غذای مرا. راستی، می خواستم بگم که فردا شب می تونین ما رو از تلویزیون نگاه کنین. البته با رضا مصاحبه شد نه من. اما مرا در ردیف اول می تونین ببینین! من مخصوصاً لباسی پوشیدم که پرچم کشورمونو نمایش می ده و خیلی تابلوئه.
    نعیم پرسید:
    -خوشحالی؟
    رز گفت:
    -نمی دونم. هم خسته ام و دلتنگ، هم خوشحال و راضی. اما اگر دست خودم بود صبر نمی کردم و با اولین پرواز برمی گشتم.
    نعیم گفت:
    -حداکثر استفاده را از موقعیت پیش آمده ببر و جایی برای حسرت خوردن باقی نگذار. اینجا همه در انتظار دیدنت روزشماری می کنند پس مراقب خودت باش و بدان که...
    نعیم سکوت کرد و رز پرسید:
    -بدانم که؟
    نعیم گفت:
    -خوشحال شدم که تماس گرفتی.
    رز وقتی گوشی را گذاشت با خود اندیشید:
    -چه زمان مصلحت اندیشی به به پایان می رسد؟ پنهانکاری و چشم و لب فروبستن. تظاهر و تجاهل به ندانستن و نفهمیدن؟ نطفه مهر روزی که در وجودم ابراز هویت کرد و او دانست با شادی و لبخند و یک شاخه گل از آن استقبال کرد و با زبان بی زبانی خواست که نگهدارش باشم و در نهایت لطف و سلامت پرورشش دهم. اما او از رنجی که برای حفظ این کودک کشیدم نه بی خب که بنا بر صلاح و مصلحت آسان گذشت مبادا که دامن زهد و پرهیزکاریش ملوث و فاجر و غیرمتقی خوانده شود. عشق در نهان آشکار و به زبان انکار! حال بگو کدام عاشق تریم من یا تو؟ که اگر از عشق و دلبستگی با گرمی و التهاب زبان نگشوده و پیش کسی اقرار نکرده ام عمر و روزهای خوش جوانی را به پایش نثار کرده ام و کودک را به نوجوانی رسانده ام.
    صدای زنگ تلفن او را به خود آورد و چون گوشی را برداشت صدای نگران مادر را شنید که پرسید:
    -رز خودتی؟
    رز گفت: بله!
    مادر پرسید:
    -چرا تماس نگرفتی؟ فکرم هزار راه رفت. حالت خوبه سلامتی؟
    رز گفت:
    -بله خوبم فقط بی حوصله و خواب آلودم. شما و پدر و بقیه چطورید؟
    مادر گفت:
    -رسول آمده بود دنبالمان و ما را برد کنار دریا و آن جا شام خوردیم و برگشتیم و جایت را خیلی خالی کردیم. آیا آقا رضا حالش خوب است؟
    رز گفت: بله!

  9. #48

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    مادر پرسید:
    -آیا فهمیده که تو...
    رز حرف مادر را قطع کرد و با لحنی خسته گفت:
    -بله همه چیز را می داند.
    مادر پرسید:خب!
    رز جواب داد:هیچی!
    مادر که فهمید رز حال و حوصله صحبت کردن ندارد کوتاه آمد و با گفتن((زیاد حرف نمی زنم که استراحت کنی فقط این را بگویم که اگر رضا پیشنهادی مطرح کرد بدون که ما هم موافقیم))و گوشی را گذاشت.

    فصل 16
    رسول رو به روی نعیم نشسته بود و در حالی که فنجان قهوه اش را به آرامی تکان می داد گوش به حرف های نعیم داشت که می گفت:
    -واقعا خسته شدم.شده ام اسب عصاری که فقط دور خودم می چرخم و راه فرار پیدا نمی کنم. دکتر عقیده دارد که برش گردانم خانه و در خانه مراقبت شود که این کار شدنی اما تا چه زمان من چشم داشت به لطف دیگران داشته باشم؟بازگرداندنش به ایران هم درست نیست چرا که نرگس با پدر و برادرانش زیاد راحت نبود مخصوصا مادر ناتنی اش.خودم هم که این سفرهای پشت سر هم نمی گذارد که به خوبی از او مراقبت کنم. ندانستن زبان هم برای هر دو،هم پرستار و هم نرگس مشکل ساز شده و بالاخره شده ام کلاف سردرگم.
    رسول گفت:
    -بهترین مکان برای او همان بیمارستان است.

    نعیم گفت:
    ـ اگر بیشتر بماند یعنی حکم مرگ او را امضا کرده ام. از وقتی که قدم به اتاقش می گذارم تا زمانی که خارج شوم اشک می ریزد و التماس می کند که او را ببرم خانه و من هر روز وعده روز دیگر را می دهم. دیشب وقتی بار دیگر دست به انتحار زد به خودم گفتم اگر قرار است به همین حالت بماند و خوب نشود پس چرا زجرش بدهم؟ برش می گردانم خانه و در اتاق حبسش می کنم و هنگامی که برگشتم خودم پرستاری اش را می کنم. صبح زود قبل از این که راهی شوم یکی از اتاق ها را خالی کردم و فقط یک تختخواب باقی گذاشتم ولی می دانم این کار انسانی نیست و ...
    رسول گفت:
    ـ با زندانی کردنش موافق نیستم اما با این که تمایل داری در خانه بستری شود، فکر می کنم که امتحانش بی ضرر است. شاید او با آمدن به خانه و محیطی که دوست دارد آرام شود و بهبودیش تسریع شود. سودابه و مادر که اعلان آمادگی کردند. اما تو خودت نگذاشتی که ادامه بدهند.
    نعیم گفت:
    ـ رنگ چهره ی آنان و خستگی شان مرا می آزرد. خنده دار این که آنها آنقدر که از رفتار پرستاران شکایت داشتند از خود نرگس شکایت نمی کردند.
    رسول گفت:
    ـ امتحان کن و اجازه بده کمکت کنیم. اگر رز بود مطمئنا زودتر او را به خانه آورده بود.
    نعیم آه بلندی کشید و پرسید:
    ـ آیا قضیه جدی است؟
    رسول گفت:
    ـ نمی دونم اما گمان نکنم. چون رز احساس خستگی و دلتنگی کرده در صورتی که اگر موضوع جدی بود روزها به نظرش زود و سریع می گذشتند. نعیم! من همیشه همراه و همفکر تو بوده ام و به من بگو تو سرت چی می گذره و چرا منو احضار کردی؟
    نعیم از پشت میز بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و گفت:
    ـ خواستم بیایی تا بهت بگم...
    بعد ایستاد و مستقیم به صورت رسول نگاه کرد و گفت:
    ـ می خوام بهت بگم اجازه بده قولم رو زیر پا بگذارم و با رز حرف بزنم. می ترسم و این ترس داره منو به جنون می کشونه.
    رسول پرسید:
    ـ فکر می کنی رز موافقت می کنه؟ حالا با وجود نرگس و مسائلی که از قبل وجود داشت و هنوز هم وجود داره!
    نعیم گفت:
    ـ اگر جوابش را می دانستم که به تو احتیاج نداشتم. اگر کمکم کنی و از رز بپرسی بر سر قول و قرارم باقی می مانم در غیر این صورت...
    رسول با صدا خندید و گفت:
    ـ تهدید هم که بلدی!
    نعیم مشت بر دیوار کوبید و گفت:
    ـ تهدید نیست التماس و التجاء است. فکر می کنی خودخواهم و تنها به خودم فکر می کنم؟
    رسول گفت:
    ـ فکر می کنم که این بار درخواستت بوی عشق و شیفتگی نمی دهد و تو می خواهی با وجود رز پرستار تمام وقت برای خودتان بگیری و خیال آسوده کنی. چون هر دو به وجودش نیاز دارید!
    نعیم خود را روی صندلی رها کرد و زمزمه کرد:
    ـ اینطور نیست. اما اینطور به نظر می رسد و به واقعیت نزدیکتر است. حق داری!
    بعد سر به آسمان بلند کرد و گفت:
    ـ چرا ازدواج ما ممکن نمی شود؟ رز باز هم ازدواج می کند و...
    بعد رو به سوی رسول کرد و گفت:
    ـ فراموش کن باشه!
    رسول پرسید:
    ـ کدام یک را؟ پرسیدن از رز یا...
    نعیم به پا خاست و مقابل رسول ایستاد و دست برای فشردن و خداحافظی پیش اورد و گفت: همه را، همه را.
    رسول دستش را گرفت و به جای فشردن او را بر روی صندلی نشاند و گفت:
    ـ آرام باش، تو را هیچ وقت به این حال ندیده بودم!
    چهره نعیم در هم فشرده شد و برای این که رسول اشکش را نبیند سر به زیر انداخت. رسول گفت:
    ـ معذرت می خوام. وقتی نظرم را گرفتم فراموشم شده بود که تو نعیمی! به من نگاه کن! فرض محال که محال نیست، هست؟ اگر فرض کنیم که رز موافقت کرد و شما با هم ازدواج کردید و حال نرگس خانم هم خوب شد در آن وقت به او چه خواهی گفت و رز را به چه عنوان معرفی می کنی؟
    نعیم گفت:
    ـ نرگس رز را دوست دارد و یقین دارم که با هم سازگار خواهند بود. اما اگر خواست ساز دیگری کوک کند به او حقیقت را می گویم و متوجهش می کنم که رز غاصب نیست و من مجبور شده ام وی را انتخاب کنم. رسول برای آینده نگران نیستم چیز که مرا می ترساند قبول درخواست رز برای ازدواج با رضاست!
    رسول گفت:
    ـ بسیار خب تو رز را متقاعد کن و من راضی نمودن دو خانواده را عهده دار می شوم. جواب امشب رز تکلیف هر دوی ما را مشخص می کند.
    آن شب رز دیروقت بود که به محل اقامتش بازگشت. تمام شرکت کنندگان برای تفریح به کازینو رفته و بخت خود را با دستگاه جک پات امتحان کرده بودند و هنگام بازگشت عده ای خوشحال از برد و عده ای دیگر غمگین که پول خود را از دست داده بازنده بازگشته بودند. رضا و سوشی هر دو از جمله کسانی بودند که خوشحال و راضی بازگشته بودند و رز در تمام آن ساعات به نظاره نشسته و به وسوسه و اغوای بُرد بیشترشان خندیده بود. سوشی با موهای بلند و ابریشمین اش چنان رضا را تحت تاثیر قرار داده بود که اگر از او می خواست تمام موجودی اش را به ژتون تبدیل کند و بخت

  10. #49

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    ساحل

    FirefoxKasperskyWindows-se7enIrancell

    امتیاز
    6235265
    Array
    نوشته ها
    15,974
    تشکر
    7,777
    تشکر شده : --5,862
    Mehraboon

    پیش فرض پاسخ : رمان جذاب و عاشقانه رِز کبود | فهیمه رحیمی

    را بار دیگر به امتحان بگذارد مخالفت نمیکرد وقتی دوبار تذکر رز که از او می خوتست دست بردارد و از وسوسه چشم بپوشاند بی لثر ماند، رز او را ترک کرد اما رضا خندان به طرفش دوید و فریاد زد«رز پولدار شدم» با خود اندیشید آیا همین یک بار بود یا آن که شیطان مرید جدید پیدا کرده است؟
    نعیم بیش از آنکه به بستر برود به ساعت نگریست عقربه دو نیمه شب را نشان میداد و در آن ساعت گرفتن مجدد شماره ی رز درست نبود. وقتی چشم بر هم نهاد با اندیشه ی اینکه رز موافقت خواهد کرد یا نه، به خواب رفت.
    در خانه رازقی مادر و پدر رز، بیدار بودند، و از شدت خشم هیچکدام رغبتی به خواب نداشتند. رسول کوشیده بود درخواست نعیم را نه از سوی او بلکه به عنوان پیشنهادی جالب خودش عنوان کند و نظر آنها را بداند. عمو بر او خروشیده بود و گفته بود:
    _ از تو و این پیشنهاد بعید است.
    و زن عمو گفته بود:
    _حتی فکر کردن در ارتباط با این موضوع هم خطاست. خودت رز را بهتر میشناسی و به قابلیت و کارایی او واقفی. رز کمبودی ندارد که بخواهد چنین خفتی را قبول کند. رز همسری به مراتب بهتر از آقا نعیم خواهد داشت و نمونه اش هم حاضر و پا برجاست. رضا هم مجرد است و هم متاهل نیست و هم رز را خیلی دوست داردو از تمکن مالی برخوردار است.
    رسول گفته بود:
    _می دانم. اما موضوعی که همه فراموشش کردیم این است که رز هنوز به نعیم علاقمند است.
    عمویش گفته بود:
    _آن دوران دیگر گذشته و فراموش شده. اگر رز نغیم را فراموش نکرده بود با ملک خدابیامرز ازدواج نمی کرد. فراموش کردی خود رز به درخواست نعیم جواب منفی داد؟
    زن عمو برای آن که گفتگو را کوتا کند از او خواسته بود که نه خودش به این موضوع اندیشه کند و نه به رز در این باره سخنی بگوید.
    با رفتن رسول، خانم رازقی رنجش خود را با این کلام که« اگر رز دختر خودش هم بود این پیشنهاد را می داد؟» ابراز کرد و آقای رازقی برای دفاع از او گفت:
    _این پیشنهاد رسول نبود. من موهایم را در آسیاب سفید نکردم و می دانم که درخواست نعیم را مطرح کرد نه پیشنهاد خودش را!
    رسول وقتی به خانه رسید با نعیم تماس گرفت و اول از او پرسید:
    _چه کردی با رز تماس گرفتی؟
    نعیم گفت:
    _ بله. متاسفانه نبود و تا پیش از تماس تو هم باز هم زنگ زدم اما کسی گوشی را برنداشت.
    رسول گفت:
    _ بهتر!
    و در مقابل سوال نعیم که پرسید« چرا؟» شرح گفتگوش را با عمو و زن عمو بیان کرد و در آخر گفت:
    _ پاک از چشمشان افتادم. و با زبان بی زبانی مرا دیوانه خواندند. نعیم! رز اگر با درخواست تو هم موافق باشد اما تا خانواده اش رضایت ندهند، قبول نمی کند. او خود را هنوز تحت کفالت پدر و مادر می بیند. اما با این حال نباید ناامید شویم وقتی رز برگردد من خودم با او صحبت میکنم و در این فاصله باز هم سعی می کنم راضی شان کنم، در نظر دارم پدرم را بفرستم تا ببینم چه خواهد کرد و چه خواهد شنید.
    نعیم گفت:
    _ بسیار خوب پس من تماس با رز در مرحله بعد از وصول نتیجه تو میگذارم.
    بازتاب اوضاع سیاسی در خارج از کشور بیش از هر چیز روی مهاجران تاثیر گذاشته و آنها یک روز شهروند محترم و روز دیگر مهاجر مزاحم و در آخر تروریست شناخته و عرصه زندگی را گاهی راحت و گاهی سخت می کردند. تیتر روزنامه های صبحگاهی نشان می داد که در آن روز از چه شیوه رفتاری برخوردار خواهند بود.
    با پایان گرفتن سفر وقتی رز به ولینگتون برگشت در فرودگاه جامه دان او و رضا توسط سگ پلیس بویایی شئ و تمام محتویات علاوه بر عبور از زیر دستگاه توسط دو مامور بازرسی شد. و پس از آنکه مشخص شد چمدانهایشان پاک است با یک کلمه«متاسفم، بفرمایید» اجازه خروج از سالن را صادر کردند. رز وقتی در آغوش پدر رفت عنان اختیار از دست داد و با صدا گریست و گفت:
    _حیف زحمتی که من برای آنها می کشم. آنهمه جمعیت تنها چمدان منو رضا بود که توسط سگ پلیس و مامورین بازرسی شد. پس معنا و مفهوم شهروندی کجا ثابت می شود؟
    پدر سعی کرد آرامش کند. اما رز گفت:
    _این گیته را هرگز فراموش نمی کنم و از رسول می پرسم که آیا می توانم شکایت کنم یا نه؟
    چشمان رز آن شب به خواب نرفت و با همه بی اطلاعیش نسبت به سیاست حق خود نمی دانست که با او اینگونه رفتار کنند. به خود گفت:
    چرا به آنها نگفتم که من متعلق به سرزمینی هستم که منشور آزادی اش پیش از اینکه شما بدانید مفهوم آزادی چیست اجرا و از آن تبعیت می شده است؟ و چه کسانی هستند؟
    رز آنقد ربیدار ماند تا آسمان روشن شد و شماره نعیم را گرفت. وقتی صدای خواب آلود او در گوشی پیچید بدون سلام گفت:
    _ متاسفم که از خواب بیدارتان کردم اما باید شما را ببینم. آیا فرصت دارید؟
    نعیم که گمان می کرد رز موضوع را فهمیده است و می خواهد با خود او ملاقت کند مایل نبود تا اعلام نتایج از سوی رسول با رز ملاقات کند گفت:
    _ با آنکه خیلی مایلم اما باید دو هفته ای صبر کنی چون عازم سفر هستم و باید...
    رز حرف او را با گفتن «می فهمم، سفرتان بخیر باشد.» ناتمام گذاشت و بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد.
    نعیم روی تخت نشست و با خود فکر کرد که لحن نعیم خشن بود و با لحنی عصبی صحبت کرد آیا او هم درخواستم را غیر عادلانه می داند؟
    او وقتی برای دیدن نرگس پشت فرمان نشست. اندیشید که چرخه زندگی هیچگاه بر وفق مرادش نخواهد چرخید. پا روی پدال فشرد و حرکت کرد.
    رز پس از قطع تماس با نعیم و ناامید شدن از سوی او به رسول تماس گرفت و او برخلاف نعیم با روی گشاده پذیرایش شد. و رز بدون خوردن صبحانه به دفترش رفت ولی با در بسته روبرو شد در اتومبیل منتظرش شده بود. دقایقی بعد اتومبیل رسول پارک شده و رز هم اتومبیلش را ترک کرد. رسول با دیدنش به سویش رفت و گفت:
    _سلام. خیلی وقت است رسیده ای؟
    رز گفت:_نه. پنچ دقیقه .
    با هم از پله های دفتر بالا رفتند و در ضمن راه پرسید:
    _ سفر موفقیت آمیز بود؟
    او متوجه تغییر رنگ او نشده بود و هنگامی که در دفتر را باز کرد تا رز اول وارد بشود نید که گفت:
    _اینها مصداق همان ضرب المثلی هستند که دامن درویش را پر از گردو می کنند اما چوبش می زنند. سه ماه تمام هزینه هایت را پرداخت می کنند اما خودت را آدم حساب نمی کنند.
    رسول که ماجرا را از سودابه و پدرش شنیده بود و میدانست که شکایت رز بر چه مبناست روی مبل نشست و به رز هم اشاره کرد بنشیند و و در همان حال پرسید:
    _تو هیچ روزنامه ای می خوانی؟ یا تلویزیون نگاه میکنی؟
    _خیلی کم. من فرصت این کارها را ندارم.
    رسول پرسید:
    _آیا هیچ شده و یا برایت اتفاق افتاده که با رفتار متغیر آدمهای که تو را میشناسند روبرو باشی؟ در کارخانه، تعمیرگاه، سوپرمارکت نزدیک خانه ات، در پمپ بنزینی که هر روز بنزین می زنی؟
    _رفتار آدمها متغیر است. نمی توان انتظار داشت که هر روز شاد و سرحال باشند.
    _اما من می گئیم که در پشت این تغییر رفتاری، تیتر روزنامه ها و گزارش خبری نهفته. اگر خودت هر روز بشنوی که همسایه آپارتمانت آدمی خرابکار و تروریست است، نظرت راجع به او تغییر نمی کرد؟ مردم آنچه را که به آنها القا میشود را باور می کنند و تعداد کسانی که به دنبال صحت و سقم مطلب باشند اندک است. و شما در مقابل چشمان کنجکاو آنهمه مردم توانستید ثابت کنید پاک هستید. خب از کی برمیگردی سر کار؟
    _ فردا. رسول متشکرم که به من وقت دادی حس می کنم سبک شدم و راحت نفس می کشم.
    رسول گفت:
    _خوشحالم. آیا با نعیم تماسی داشته ای؟
    رز از مکالمه کوتاهش گفت و افزود:
    _ دارد می رود سفر اما نگفت که با نرگس چه کرده است. شما به تازگی نرگس را دیده اید؟
    رسول سر تکان داد:
    _نه. اما نعیم از قول دکتر نقل می کند که بهتر است.
    _بالاخره بهتر است یا بدتر؟
    _تشخیص دکترهای خانواده مبنی بر بد حالی است. .و تشخیص دکتران بیمارستان بر بهبودی تدریجی اوست.
    _از اینجا که بروم می روم ملاقاتش چون می دانم با شروع کارم نمی توانم بروم.
    _نعیم اگر ازدواج کند مشکلاتش حا می شود.
    _ازدواج؟؟؟؟؟ آنهم در شرایط روحی نرگس؟
    رسول گفت:
    _او از دنیای اطرافش غافل است و تنها چسبیده است به عروسکش.
    _عروسک؟
    _به جای بچه، تا کمتر از فقدان جنینی که از دست داده رنج بکشد.
    _ پس تشخیص دکترهای خانواده صحیح است و حال او بهتر است.
    _معلوم نیست چی در سرش میگذرد. او همه را رز خطاب میکند. علاقه وافر او به شمادو تا همه ما را متعجب کرده است.
    متاسفم که نمی توانم برای او کاری بکنم.
    رسول از پشت میز بلند شد و گفت:
    _برو به دیدنش و به او روحیه بده. فکر میکنم که او بیش از گذشته به او نیازمند است.
    رز وقتی به ملاقت نرگس رفت او را در خواب دید و ظاهر غنوده اش نیز نشان از دردمندی میداد. رز کنار تخت او نشست و زمزمه کرد:
    _متاسفم که مجبور شدم تو را بگذارم و بروم. هر شب حالت را از مادر میپرسیدم. و شنیدن اینکه بهترید مرا امیدوار میکرد. اما گویا همه اون حرفها دلخوشکنک بود. ولی عیب نداره. حالا که برگشتم بهت قول جبران می دم.
    رز تکان دست نرگس را زیر دست خودش احساس کرد و دقایقی بعد او چشمانش را گشود. و روی بستر خم شد و به صورت نرگس خیره شد. و گفت:
    _سلام عزیزم. حالت خوبه؟
    از چشم نرگس برقی بیرون جهید. و چند بار زمزمه کرد:
    _رز... رز...
    رز لب روی صورت نرگس گذاشت و آن را بوسید و گفت:
    _آره منم. رز.
    نرگس با دست صورت او را لمس کرد:
    _منو ببر خونه!
    بعد به دنبال عروسکش گشت و چون آن را یافت به رز نشان داد و گفت:
    _ببین پیدایش کردم. خوشگل نیست؟
    رز گفت:
    _چرا خوشگل است.
    او عروسک را به سمت رز گرفت و گفت:
    _بغلش کن. ای بچه تو هم هست. اگه تو نبودی هیچ وقت پیدا نمی شد.
    رز عروسک را بغل کرد و با خود فکر کرد که عروسک که دختر است نه پسر. از نرگس پرسید:
    _اسمش چیست؟
    نرگس اخمی کرد و پرسید:
    _نمی دونی؟ خودت گفتی اسمشو بذاریم نی نی.
    رز خندید:
    _درسته... نی نی.
    نرگس پرسید:
    _بریم؟
    رز عروسک را به دست نرگس داد و گفت:
    _می ریم. ولی تا فرئا باید صبر کنی. چون باید خونه رو جارو بزنم و تمییز کنم. فقط بگو غذا چی دوست داری تا همونو درست کنم؟
    نرگس خوشحال شد و گفت:
    _مرغ درسته.
    رز پرسید:
    _دیگه چی؟
    _با شیرینی و ...
    _زود باش زود باش... بگو...
    نرگس که از لحن پر نشاط نرگس خوشحال بود گفت:
    _ باشه. با آدامس و شکلات...
    رز خندید و گفت:
    _باشه! پس شد مرغ درسته و شیرینی و آدامس و شکلات.
    نرگس به عروسک اشاره کرد و گفت:
    _برای نی نی هم لباس خوشگل.
    وفتی رز گفت باشه! نرگس با خوشحالی عروسک را در هوا چرخاند. وقتی هنگاه ظهر با هم ناهار خوردند رز به نرگس کمک کرد که از تخت بیاید پایین و روی مبل بشیند. نرگس با اشتها غذا را خورد و از آن تعریف کرد و بعد به حیاط رفتند و در آنجا راه رفتند.
    تغییر به وجود آمده در نرگس همه را به خصوص دکتر را متعجب زده کرده بود. نعیم نیز وقتی خود با نرگس روبرو شد از شادی چهره او به نشاط آمد و به صحت گفته دیگران پی برد.
    رز مشغول تهیه غذا بود که تلفنش زنگ خورد. گوشی را برداشت. با شنیدن صدای آقا نعیم رنجیدگی صبح فراموشش شد و پرسید:
    _شما که هنوز نرفته اید و از منزل تماس می گیرید.
    نعیم گفت:
    _اگر مزاحم شده ام بگویید تا قطع کنم...
    _نه مزاحم نیستید فقط داشتم تهیه غذای فردا رو میدادم و مرغ سرخ میکردم.
    _به زحمت افتادید می شد آن را از بیرون...
    رز حرفش را قطع کرد و گفت:
    _ می دانم اما خودم دوست داشتم که تهیه ی غذا را ببینم. آیا فردا مرخص میشود؟
    _شاید باید ببینم چه می شود.
    _ در غیبت من برنامه تغییر کرده است؟
    _نه اما...
    _پس من فردا از تعمیر گاه مستقیم می آیم آنجا و مادر هم غذا را با خود می آ<رد. دوست داشتم وقتی مرخص میشود همراهش باشم اما نمی شود.
    _می دانم و از محبتی که امروز کردی و نرگس را به تحرک واداشتی واقعا ممنونم
    _من عجول تر از آنم که بتوانم پانزده روز دیگر برای دیدن نرگس صبر کنم و به خاطر همین به بیمارستان رفتم و روز خوبی را با هم گذراندیم.
    _من هم عجولم ولی مجبورم صبوری پیشه کنم. شب بخیر!
    بر سر میز شام وقتی رز برنامه فردا را برای مادرش دیکته میکرد متوجه نگاه پدر و مادرش به یکدیگر نشد و با آب و تاب شرح وظیفه هایشان را توضیح می داد. وقتی پدرش پرسید که«رز تو آقا نعیم را دیده ای؟»
    _به امید او نباید بود ما برنامه خودمان را دنبال میکنیم. وای بابا اگر امروز بیمارستان بودید و می دیدید که چطور نرگس مرا بغل کرد و شناخت. برای بازگرداندش تامل نمی کردید و همان صبح او را به خانه برمی گرداندید.مادر خواست دهان باز کند با اشاره و اخم شوهرش مواجه شد و لب فروبست. به هنگام خواب آقای رازقی گفت:
    _رز هیچ اطلاعی از قضیه ندارد و به گمانم می رسد که نعیم هم بی خبر دباشد و رسول پیشنهاد خودش باشد.
    خانم رازقی گفت:
    _من هم همین نظر را دارم و می خواستم بگم که بهتر است من و شما هم این موضوع را فراموش کنیم. من فردا صبح به خانه نعیم می روم تا آنجا را برای ورود نرگس آماده کنم.
    سودابه صبح آن شب راهی بیمارستان شد و به کمک آقا نعیم نرگس را به خانه آوردند. نرگس خوشحال به نظر می رسید و به همه لبخند می زد. اما هنگام صرف غذا با اصرار دیگران چند قاشق تناول کرد و به همراه عروسکش به بستر رفت. اتاقش خالی بود. و بیشتر به سلول زندان شباهت داشت. پیشنهاد مادر برای مفروش کردن آن با مخالفت نعیم روبرو شد و دیگران را از خطر احتمالی برحذر کرد. اما با رسیدن رز نه تنها نرگس بلکه دیگران هم خوشحال شدند گویی که همه منتظر ورود صاحبخانه بوده اند. نرگس چون کودکان از تخت پایین آمده و به سوی او دویده بود و چنان در آغوشش کشیده بود که راه نفس را بر او بسته بود.
    رز جعبه ی شکلات را به دست نرگس داد و او با دیدن آن با صدای بلند خندید و باز کردن در جعبه و دیدن شکلات های براق به وجد آمد و بودن تعارف به کسی شروع به خوردن کرد. با آمدن رز و نوشیدن چای سودابه و مادر قصد رفتن کردند و رز را با بیمار تنها گذاشتند. رز به آشپزخانه سر کشید و از دیدن مرغ درسته و مخلفات آن فهمید که برای نهار به مصرف نرسیده. آن را گرم کرد و میز شام را چید و جعبه را از نرگس گرفت و گفت:
    _ دوتا کافی ست. بعد از شام شیرینی خواهیم خورد.
    نرگس به دنبال رز حرکت کرد و پشت میز غذا نشست و عروسکش را رو بروی خود نشاند.
    رز از هنگامی که آقا نعیم، مادر و سودابه را بدرقه کرده بود او را ندیده بود. اما صدای گفتگویش را از داخل اتاق شنید که با تلفن صحبت می کرد. رز به در بسته ی اتاق نعیم تقه ای نواخت و با گفتن (( غذا یخ کرد. )) او را به سر میز طلبید. آقا نعیم پشت میز نشست و به کارهای رز نگریست. رز در ظرف نرگس غذا کشید و بعد برای نعیم و در آخربرای خودش و رو به نرگس گفت:
    _ یک مرغ درسته که خواسته بودی. حالا همه با هم شروع می کنیم. برنده ی مسابق شیرینی خواهد داشت.
    نرگس چنان غذا می خورد که رز مجبور شد او را از تند خوردن برحذر کند. اما وقتی غذا به پایان رسید نعیم و رز به یکدیگر خندیدند چرا که آن ها هم تحت تاثیر سریع خوردن نرگس قرار گرفته بودند و میز را به حالت وحشتناکی در آورده بودند. رز از نعیم پرسید:
    _ دارو دارد؟
    نعیم سر فرود آورد و برای آوردن دارو رفت و رز هم میز را تمیز کرد و شاهد شد که نرگس کنار ظرفشویی ایستاد و شروع به شستن ظرف ها کرد. نعیم و رز دیدند که او به شیوه ی گذشته با دقت و وسواس ظرف ها را شست و سپس دست هایش را آب کشید و با بغل کردن نی نی روی مبل نشست. نعیم پرسید:
    _ رز نظر تو چیست؟
    رز گفت:
    _ او کم کم همه چیز را به خاطر می آورد. بهتر است شما چون گذشته با او برخورد کنید.
    نعیم گفت:
    _ من برخوردم تغییر نکرده.
    رز گفت:
    _ منظورم ابراز محبت است.
    خشمی گذرا چهره نعیم را پوشاند و گفت:
    _ دیگر دچار اشتباه نمی شوم. چای بخوریم!
    نعیم برای احتراز از ادامه ی گفتگو چای ریخت و رز شیرینی آورد و نرگس باز هم با اشتها آن را خورد. وقتی خمیازه کشیدن نرگس شروع شد، رز او را به بستر برد و از دیدن اتاق خالی دلش گرفت. نرگس دست او را سخت در دست گرفته بود و با لبخندی معصوم به خواب رفته بود. رز بلند شد و بدون گرفتن اجازه قالیچه ای بر کف اتاق پهن نمود و میز عسلی کنار تخت گذاشت و اتاق را با لوازمی که می دانست خطرناک نیست پر نمود و بعد با اطمینان از مرتب بودن خانه قصد کرد آنجا را ترک کند که نعیم مقابلش ایستاد و گفت:
    _ رز قصد تو سلامت گرداندن نرگس است اما باید بدانی مرا دیوانه می کنی!
    رز متعجب نگاهش کرد و پرسید:
    _ حالتون خوبه؟
    نعیم گفت:
    _ تا مرز جنون فاصله ای ندارم. اگر تا حالا دیوانه نشده ام به این خاطر بود که از هم دور بوده ایم رز با من ازدواج کن ما سه نفر می تونیم با هم خوشبخت زندگی کنیم.
    رز با صدای بلند خندید و گفت:
    _ خدای من! گویی در سرنوشت من نوشته شده (( رباینده مردان متاهل )) آیا آدم عاقل یک اشتباه را دو بار تکرار می کند؟ اگر ازدواجم با ملک از سر ناآگاهی بود و ندانسته همسر دوم بودم و هوو شدم این بار دیگر توجیهی ندارم که با آن وجدان آسوده کنم. آخ که چقدر شما خودخواهید!
    نعیم فریاد کشید:
    _ خودخواه نیستم و گمان داشتم که تو هم ما را همان قدر دوست داری که دوستت داریم.
    رز گفت:
    _ مصلحت اقتضا می کند که گفته شما را نشنیده بگیرم و به مراقبت از نرگس ادامه دهم تا بهبود پیدا کند.
    نعیم پشت به رز کرد و گفت:
    _ معذرت می خواهم! لطفا فراموش کن!
    رز وقتی از آن جا خارج شد پیش از آنکه سوار اتومبیل شود سر به آسمان بلند نمود تا اشک هایش با قطرات باران در حال بارش ممزوج شود و چون پشت فرمان نشست نفس بلند کشید و زمزمه کرد:
    _ ای کاش می دانستم راه حل درست کدام است.
    در گذران روزهایی که آمدند و گذشتند، نعیم از رو یا رو شدن با رز پرهیز می کرد و هنگامی که وارد خانه می شد خود را در اتاقش حبس می کرد تا رز آنجا را ترک کند و سپس از اتاق خارج می شد. رز غذا آماده می گرد تا علاوه بر نرگس نعیم هم از آن استفاده کند اما وقتی نعیم از خوردن اجتناب کرده بود رز تنها برای نرگس غذا تهیه می دید و تا پیش از رسیدن آقا نعیم شام او را می داد تا وقتی که نعیم از راه می رسد بتواند با خیال آسوده از آن جا خارج شود. رز از پیشرفت نرگس راضی و خشنود بود. نرگس با او حرف می زد و در کار خانه کمکش می کرد و درک کرده بود که بعد از شام رز باید برود و بهانه نمی گرفت.
    تلفن رضا با شنیدن جواب منفی از رز قطع شد و امید خانم رازقی هم ناامید شد.
    رز در خانه ی نعیم می کوشید اسباب رفاه او را فراهم آورد. اما با نزدیک شدن به ساعت ورود او چشم به انتظار نشسته اش را با اشک شستشو می داد و چون صدای کلید بر در را می شنید به اتاق نرگس پناه می برد تا نعیم وارد شود و به اتاقش برود و سپس او از کمینگاه خارج شده از خانه بگریزد.
    وقتی وارد آپارتمانش می شد مادر حضور داشت و با نگاه کنجکاو دخترش را می نگریست و همیشه با یک سوال شروع می کرد: (( آیا آقا نعیم آمده بود که تو آمدی؟)) و همیشه هم یک پاسخ شنیده بود: (( بله )) سکوت و کم حرفی رز مادر را نگران و با گمان خسته بودن از مراقبت و پرستاری، درصدد راه چاره ای دیگر برآمد و در جمع خانواده آن را مطرح کرد و این بار رسول در مقابل همه سخن کهنه شده عشق آن دو را نو کرد و گفت:
    _ رز از پرستاری و نگهداری نرگس نیست که خسته شده. حقیقت این است که او از بس به خود دروغ گفته و حقیقت را کتمان کرده از خودش خسته و کلافه شده! او از عشق و دوست داشتن، از جنگ بین ارزش های درست و نادرست، ار رل های گوناگون بازی کردن، برای خوشایند دل من و شماست که خسته شده. او گوهر تابناک حقیقت عشق را، کشمکش برای به دست آوردن آن را، علم و ایمان به پاکی آن را به نمایش گذاشت و ما تماشاچیان باورش نکردیم. نه آن که حقیقت را ندیدیم و نشناختیم بلکه از این جهت که قبول حقیقت پرنده بلند پروازی هایمان را از اوج به زمین می کشید و رز دیگر دختر ممتاز ژنرال نبود و می شد زن دوم و یا به عبارتی زن صیغه ای. گوهر تابناک عشق در چشم من و شما درخشش را از دست داد و به شیشه ای بی ارزش تبدیل شد و این گوشه و آن گوشه گذاشته شد و در آخر فراموش شد. به عمد فراموش کردیم که رز عاقلانه تصمیم گرفته و و و و. ازدواجش با ملک را به خاطر آوریم و نعیم و ملک را با هم مقایسه کنیم. شباهت ظاهری، هر دو قد بلند و باریک اندام، راه رفتنشان موزون و آرام، خنده هاشان حساب شده و به جا، بلندپروازیهاشان با هم برابر و شباهت های دیگر هم مسلما وجود داشته که رز فقط کافی داشته نام ها را تغییر دهد و در واقع او با نعیم ازدواج کرده نه با ملک. حال بماند که در این رهگذر وقتی حقیقت را دریافت چه ضربه سهمگینی را متحمل شد.
    رسول به سودابه نگریست و او منظور از ضربه را دریافت و به عنوان قبول کلام او سر فرود آورد. رسول ادامه داد:
    _ من از عشق رز گفتم و از نعیم حرفی نزدم چرا که هیچکدام از شما چون من او را نمی شناسد و اگر از نعیم حرفی نزدم نمی خواستم تکرار مکررات کرده باشم. آنچه از رز گفتم پررنگتر و قوی تر احساسی است که نعیم به رز دارد. شیفته اما دست و پا در زنجیر قانون به وی تکلیف شده. وقتی برای اولین بار آمد و صادقانه از مهرش گفت و از اسارت دست و پایش، چنان کردیم که گویی کتاب خداوند را به آتش کشیده است. ملعون و رجیم خواندیمش و از خود راندیم و اوبرای رها شدن از قید غل و زنجیر همان راهی را رفت که می دانست بدون شعله چراغ عشق، زمهریر را باید تحمل کند که کرد. جال بماند که پدر نرگس در ردای تدین راست و دروغ را به هم آمیخت و با سفسطه بیماری دخترش را به تمیز بودن او نسبت داد و نعیم را فریفت و هنوز هم که هنوز است نعیم دارد پیش می رود اما نمی داند ره به کجا و مقصد کجاست! حرف زیاد زدم تا علت خستگی و خموشی رز را دانسته باشید و با تجدید نظر بر عقاید گذشته، نسخه ای برای دو بیمار از عشق بنویسید که عافیت در آن باشد و رضایت خدا!
    فصل 17
    سودابه میز شام را می چید که رز وارد شد در حالیکه خیس از باران بود. مادر پرسید:
    _ پیاده آمدی؟
    رز گفت:
    _ بله.
    پدرش پرسید:
    _ پس اتومبیلت کجاست؟
    رز گفت:
    _ در پارکینگ خانه ی آقا نعیم است. دوست داشتم قدم بزنم و در آن ساعت باران نمی بارید!
    رسول به استقبالش رفت و با گفتن (( خوشامدی من هم گاهی از این کارها می کنم )) حوله ای تمیز به دست رز داد تا موهایش را خشک کند.
    حرف های رسول همه را به فکر فرو برده بود و جو ساکتی بوجود آمده بود به گونه ای که رز متوجه شد و آرام از سودابه پرسید:
    _ چی شده؟
    سودابه لبخند بر لب آورد و نگاهی از سر دلسوزی به رز کرد و گفت:
    _ رسول همه ی ما را محاکمه کرد.
    رز پرسید:
    _ در چه مورد؟
    سودابه گفت:
    _ برایت تعریف می کنم اما نه حالا!
    سر میز شام شیطنت های هامان بود که جو را از سنگینی سکوت خارج کرد و با چنگ زدن به ظرف سالاد و ریختن لیوان نوشابه همه را به خنده انداخت. بعد از خوردن غذا پیش از آن که کسی میز را ترک کند، پدر رز رو به دخترش کرد و پرسید:
    _ حال نرگس خانم چطور بود؟
    رز گفت:
    _ بهتر است.
    پدرش پرسید:
    _ قیافه ات نشان می دهد که خسته ای و از نگهداری نرگس پشیمان شده ای!
    رز متعجب پرسید:
    _ پشیمان؟ نه پدر اشتباه می کنید. نرگس قوه محرکه من است!
    پدرش باز هم پرسید:
    _ و اگر قرار باشد این حالت مدت ها ادامه پیدا کند؟
    رز گفت:
    خسته نمی شوم!
    پدرش گفت:
    _ اما من به این شیوه راضی نیستم و نگرانتم!
    رز بی اختیار گفت:
    _ نه پدر خواهش می کنم مرا از دیدنش محروم نکنید. من خوشحالم و راضی. او بیمار بی آزاریست و همه شما این موضوع را می دانید.
    بعد رو به مادر و زن عمو کرد و پرسید:
    _ آیا غیر از این است؟ آیا او به شما گزندی رسانده؟
    وقتی هر دو سر تکان دادند رو به پدرش گفت:
    _ دیدید؟!
    پدرش گفت:
    _ نگرانی من از تو و نعیم است و این که...
    رز از روی صندلی بلند شد و با چهره ای برافروخته پرسید:
    _ از من و نعیم؟ حالا می فهمم که چرا وقتی وارد شدم همه ساکت شدید و جو خانه جو همیشگی نبود.
    بعد رو به رسول گفت:
    _ آیا بهتر نبود صبر می کردی تا با حضور متهم دادگاه را تشکیل می دادی؟ من از خود دفاع می کنم و نه از آقا نعیم که روزگار خود به قدر کافی از او روی برگردانده و یکی دو تا اتهام دیگر را هم می تواند تحمل کند. اما من حرف می زنم تا خاطر همگی تان راآسوده کنم.آقا نعیم پاک و از هر تهمتی مبراست. او آن قدر که در بند اصول اخلاقی است به قلب و احساسش بی اعتناست. اما من...
    پدرش دست بلند کرد و رز حرفش را ناتمام گذاشت و به چهره پدرش چشم دوخت که چه خواهد گفت. پدرش گفت:
    _ من عادت به فلسفه چینی ندارم و حرفم را در یک جمله خلاصه می کنم. تو برای رفتن به آن خانه باید از راه مشروعش وارد شوی. به نعیم بگو که راه صواب آن است که تو را محرم خود کند تا خیال همه آسوده شود.
    رز متحیر با چشمان فراخ شده و دهان باز مانده بر جا خشکش زده بود و ناباور از آن چه شنیده بود برای آن که به زانو درنیاید میز را با دست گرفته بود. پدرش از روی صندلی بلند شد و به دنبال او برادرش و پس از آن همایون و رسول. رز نگاه گرداند و سودابه را دید که لبخند بر لب دارد و پس از او مادر و زن عمو و حنانه! سعی کرد بنشیند تا بتواند بهتر فکر کند و منظور پدرش را درک کند. از خود پرسید:
    _ آیا درست شنیدم؟ این جمله که (( راه صواب این است که نعیم تو را محرم خود کند)) از دهان پدر بود که خارج شد؟
    روی صندلی به سویی که مردان نشسته بودند چرخید و ناباور گفت:
    _ من نمی فهمم! یعنی منظور شما را از محرم نفهمیدم!
    پدرگفت:
    _اما او خوب می داند و برایت توضیح خواهد داد.
    رسول بلند شد و گفت:
    _ رز، همه به این نتیجه رسیده ایم که صلاح تو و نرگس و نعیم در این است که با هم زندگی کنید. ازدواج شما با هم نه اشکال شرعی دارد و نه عرفی!
    رز بلند شد و در طول سالن شروع به قدم زدن کرد و با برداشتن کیفش بدون آن که از دیگران خداحافظی کند از در بیرون رفت. مشاعر خاک گرفته اش را باران شستشو داد و از خود پرسید:
    _ این همه سال پافشاری و لجاجت پدر بر عقیده ای بود تغییر ناپذیر که هرگونه اصلاح در آن از گناهان کبیره شمرده می شد. حال چه شد که یک باره خلل ناپذیر، خلل پذیر و رای قاطع (( نه )) به (( آری )) برگشت؟ دلش به حال دختر بیوه اش سوخته یا به حال آن زن مجنون و یا روزگار سیاه آقا نعیم که روزی برایش استاد سخن و سیاست بود؟
    رز به آپارتمانش که وارد شد در را از داخل قفل کرد. نیاز داشت که تنها باشد و بیندیشد. مادر یک بار به در آپارتمانش آمده و دوبار هم زنگ زده بود و رز فقط به تلفن آخر جواب داده و گفته بود (( خوبم و می خواهم بخوابم!))
    صبح وقتی برای خوردن صبحانه زنگ آپارتمان دیگر را زد و مادر در را به رویش گشود، با رز همیشگی روبرو شد از صورتش نخواند که شاد یا غمگین است. وقتی پشت میز صبحانه نشست پدرش هم در سیمای او آثاری ندید و با گفتن (( من امروز به اتومبیلم نیاز ندارم می تونی ببری! )) سرگرم صبحانه شد اما گوش هایش به انتظار شنیدن صدای رز بودند که گفت:
    _متشکرم با اتومبیل نمی روم.
    این جواب برای پدر گویا اهانتی بود که روا شده بود. برآشفت و پرسید:
    _ معلوم هست تو چت شده؟ اون از دیشب که بدون خداحافظی گذاشتی و رفتی این هم از امروزت که مثل غریبه ها رفتار می کنی! اگر موضوعی هست بگو تا ما هم بدانیم.
    رز از پشت میز بلند شد و گفت:
    _ دنبال چیزی می گردم که پیداش نمی کنم.
    مادر پرسید:
    _ چی؟ بگو تا کمکت کنم.
    رز نگاهش کرد و گفت:
    _ روزهای جوانی ام را؟ روزهایی که با ثبت سند برابر است بیشتر از روزهای زندگیم که به باد رفت برایتان ارزش و مفهوم داشت و حالا زندگی زن سی و دو ساله برای تان مهمتر از ثبت و سند شده است. ممنونم که به حالم دل سوزاندید و عقیده تان را قربانی بقیه روزهای مانده از زندگی ام کردید. حال می خواهم تصمیم بگیرم که چگونه از آن استفاده کنم!
    رز وقتی آپارتمان را ترک کرد خانم رازقی پرسید:
    _ تو منظورش را درک کردی؟
    رز از تعمیرگاه خارج شد. میوه و شوکولات خریده و سوار تاکسی شد و به خانه ی نعیم رفت. وقتی کلید به در انداخت و وارد شد از صدای بلند پرستار نانسی که نرگس را از کاری منع می کرد متوحش شد و خرید را روی میز رها کرد و به دنبال یافتن آن ها دوید. صدا از بیرون هال و از بهارخواب به گوش می رسید. رز وقتی قدم به بهار خواب گذاشت، نرگس را دید که بر روی تاب نشسته و در حالب که عروسک در بغل دارد با شدت تاب می خورد و تنها یک دست بر طناب دارد. نانسی از او می خواست که از سرعت خود بکاهد اما نرگس بدون توجه به اخطار او تاب می خورد و چون کودکان شادی می کرد. نانسی وقتی رز را دید گفت:
    _ او زبان مرا نمی فهمد به او بگو توقف کند.
    رز تا خواست لب باز کند، نرگس با دیدن رز دستش را از طناب رها کرد تا به سوی رز بیاید که بر زمین چمن سقوط کرد. فریاد هر دو به آسمان بلند شد و به سوی نرگس دویدند. رز از نانسی خواست آمبولانس خبر کند و خودش درکنار نرگس زانو زد. نرگس بی هوش نشده بود و هنگامی که رز با صدای به بغض نشسته پرسید:
    _ چرا نرگس؟
    به روی رز لبخند زد و گفت:
    _ نی نی خواست نه من!
    پرستار که نبض نرگس را در دست داشت با گفتن (( متاسفم )) دست نرگس را رها کرد و به رز کمک کرد تا روی پا بلند شود. با آمدن آمبولانس و معاینه از نرگس همان جمله (( متاسفم )) تکرار شد. نانسی همزمان با درخواست آمبولانس با نعیم هم تماس گرفته و گفته بود که (( متاسفانه برای خانم تان حادثه ای رخ داده و بهتر است خودتان را به خانه برسانید.)) و او هم به رسول و رسول هم با خانه. آمبولانس از کوچه خارج می شد که اتومبیل نعیم راه را بر او بست و جویای حال همسرش شد. وقتی آن ها اظهار تاسف کردند و گفتند که جنازه را به بیمارستان انتقال می دهند، او پشت بر آن ها کرده بود و فریاد کشیده بود. نانسی درصدد آرام کردن او بود که اتومبیل رسول از راه رسید و به کمک او آمد. با رسیدن پیاپی اتومبیل ها و شروع سوالات از نانسی او تازه به یاد رز افتاد و گفت:
    _ رز هم شاهد حادثه بود!
    مادر پریشان بلند شد و پرسید:
    _ پس کجاست؟رز کجاست؟
    نانسی به بیرون هال اشاره کرد و همزمان با مادر، سودابه هم بلند شد و به سوی بالکن دویدند. رز روی چمن نشسته بود و عروسک را در بغل گرفته بود و خود را تکان می داد. گویی که دارد کودکی را می خواباند. سودابه زودتر از مادر خود را به او رساند و مقابلش زانو بر زمین زد و او را از تکان خوردن باز داشت و پرسید:
    _ رز حالت خوبه؟
    رز نگاهش کرد و گفت:
    _ نرگس مُرد باورت می شه؟ نرگس دیگه زنده نیست.
    سودابه بغلش کرد و گفت:
    _ می دونم عزیزم. می دونم باور کردنش مشکل اما متاسفانه حقیقت داره. بلند شو بریم تو.
    مادر و سودابه زیر بازویش را گرفتند و به هال آوردند و رز با دیدن همه گفت:
    _ به آقا نعیم خبر ندین. او طاقت این همه مصیبت دیدن نداره. بهش بگین نرگس رفته بحرین مسافرت. مثل ملک که رفت و دیگه برنگشت.
    مادر او را روی مبل نشاند و گفت:
    _ باشه خبر نمی دیدم.
    نانسی یک قرص و لیوان آب به دستش داد و با گفتن (( بنوش )) به انتظار ایستاد. رز پس از نوشیدن لیوان را به نانسی داد و پرسید:
    _ تو هم دیدی چه شاد و خوشحال به آسمان پر کشید؟
    نانسی گفت:
    _ درست مثل یک کودک پاک و معصوم!
    خواب این داروی فراموشی وقتی به سراغ رز آمد همه چیز و همه کس را فراموش کرد و دیده بر هم نهاد و خوابید. جز همایون و حنانه که برای طفلشان لوازم نیاورده بودند و مجبور به ترک خانه شدند دیگران شب را در آن جا به صبح رساندند و با طلوع خورشید، تکاپو از سر گرفتند.
    نرگس با تشریفات مذهبی به خاک شپرده شد و نی نی بر روی تاج گلی نشانده شد تا نرگس احساس تنهایی نکند. مراسم عزاداری مطابق آنچه که برای ملک اجرا شده بود این بار در خانه ی نعیم برگزار گردید.
    رز تا مدت ها پس از فوت نرگس به هنگام ترک تعمیرگاه بی اختیار دلش به سوی خانه ی نعیم و دیدن نرگس پر می کشید و با یادآوری این که دیگر بیماری وجود ندارد که برای مراقبت کردنش عازم شود، آه می کشید. او هر پنجشنبه برنامه ای تازه دنبال می کرد و با چند شاخه گل به سر مزار نرگس می رفت و به یاد عشق او به نی نی، لباس عروسک را تعویض و موهای او را شانه می زد. ساعتی که با نرگس می گذراند، بیش از زمانی که در جمع خانواده بود احساس
    راحتی و آسایش می کرد. برایش حرف می زد و از اتفاقات روزهای گذشته تعریف می کرد و در آخر دو شوکولات در میان گل ها می گذاشت و با او وداع می کرد و به خانه باز می گشت.
    برنامه ی نعیم نیز چنین بود اما گاه او زودتر از رز رسیده و رفته بود و گاه بعد از رفتن او رسیده بود. دوبار هم که بر اثر تصادف با یکدیگر رسیده بودند، نعیم خود را از او پنهان داشته بود تا خلوت رز را برهم نزند.
    رز مشغول پوست کندن خیار بود که شنید رسول به پدرش می گوید به دنبال یافتن آپارتمان جدید است و پدرش بدون فکر کردن گفت:
    _ بیایید به آپارتمان رز و رز می آید پیش خود ما.
    رز با شنیدن این حرف انگشت خود را زخمی کرد و فریادش بلند شد. مادر برایش چسب زخم آورد و رز از او پرسید:
    _ معلوم هست پدر دارد چه کار می کند؟ من آپارتمانم را ترک نمی کنم.
    مادر گفت:
    _ روزی که تو احتیاج داشتی او اسباب کشی کرد و به جای دیگر رفت تا تو در آپارتمانی امن و مطمئن زندگی کنی. حالا که او نیازمند...
    رز متعجب حرف مادرش را قطع کرد و پرسید:
    _آقا نعیم به دنبال جا می گردد؟
    مادر گفت:
    _ چه کسی جز او می تواند باشد که پدرت حاضر شود تو آن جا را تخلیه کنی.
    سکوت رز موجب شد مادرش رو به مردان کند و بگوی: (( رز هم موافق است.)) و بار دیگر رز را متعجب کند.
    با وارد شدن دو دستگاه جدید که بنابر پیشنهاد رز از آخرین نمونه دستگاه های به بازار عرضه شده خریداری و به کارخانه منتقل شده بود. تمام وقت رز به اسکان دادن و راه اندازی معطوف شده بود و بر تسریع در کار او از رفتن به تعمییرگاه کاسته و در کارخانه مشغول بودو شب ها وقتی به خانه بازمی گشت واقعا خسته بود و تنها به صرف مختصر شام قناعت می کرد و روی کاناپه خانه پدر به خواب می رفت و صبح ناشتایی نخورده عازم می شد.
    با تمام سعی و تلاش رز و همکارانش برای راه اندازی دو دستگاه، یک ماه زمان گرفت و گرچه همه از جمله هیئت مدیره ابراز رضایت کردند اما رز ناراضی بود و توانایی خود را بیش از این می دانست که به نمایش گذاشته بود.
    وقتی از کارخانه بیرون آمد و به سوی تعمیرگاه حرکت کرد با خود اندیشید که می بایست برای آقای نیس هدیه ای بگیرد و از او به خاطر حمایتش تشکر کند. پس راه خود را به سوی فروشگاه تغییر داد و در ردیف لباس های مردانه، پیراهن و کراواتی با قیمت گران خرید و با آسودگی سوار شد و به راه افتاد. آقای نیس با ورود اتومبیل رز به تعمیرگاه کتش را پوشید و چند برگ کاغذ را از روی میز برداشت و در کیف دستی اش می گذاشت که رز وارد دفتر شد. چهره شاد رز موجب شد تا آقای نیس بپرسد:
    _ راه اندازی شد؟
    رز در کیفش را گشود و چک را درآورد و در مقابل چشم او تکان داد و گفت:
    _ بله این هم پاداشش.
    آقای نیس خندید و گفت:
    _ خوشحالم که موفق شدی.
    رز بسته کادویی را باز هم از کیفش خارج کرد و به سوی او گرفت و گفت:
    _ هدیه بشیار کوچکی است برای قدردانی و تشکر از این که حمایتم کردید تا موفق شوم.
    آقای نیس هدیه را گرفت و بروی رز لبخند زد و گفت:
    _ کیف ات را بردار و برو منزل و با خانواده ات جشن بگیر. من می مانم تو برو!
    رز چنان خوشحال شد که اشک به دیده آورد و گفت:
    _ به قدر پدرم دوستتان دارد!
    رز از سوپرمارکت نزدیک آپارتمان خرید کرد و هنگامی که در پارکینگ توقف کرد از دیدن کامیون حمل اثاث متعجب شد. بار کامیون تخلیه شده بود و راننده و کمک راننده سوار شدند و کامیون را به حرکت درآوردند. رز بسته های خرید را در آسانسور گذاشت و بالا رفت. وقتی خارج شد راهرو را شلوغ دید. چندین کارتن بیرون ازدر آپارتمان برجای مانده بود. قلب رز شروع به تپیدن کرد و دانست که آقا نعیم وارد شده است. خواست عبور کند که پسرعمو رسول از در بیرون آمد و با دیدن او خوشحال گفت:
    _ سلام رز خسته نباشی! تعمیرگاه نرفتی؟
    رز گفت:
    _ نه آقای نیس مرخصم کرد.
    رسول یکی از کارتن ها را بغل کرد و هنگامی که داخل می شد گفت:
    _ برو بسته ها را تحویل بده و برگرد کمک. با نبودن زن هر دو حیران مانده ایم چه کنیم.
    رز سکوت کرد و به سوی آپارتمان دیگر حرکت کرد و با خود اندیشید:
    _ تمام فکرهای خوبم از بین رفت و به جای استراحت و تماشای تلویزیون باید حمالی کنم!
    وارد که شد چهره ی مادر را هم خسته دید و با گفتن (( من لوازمت را چیدم تا خودت کم کم آنطور که دوست داری جابجا کنی.)) رز صورت مادر را بوسید و گفت:
    _ ممنونم.
    مادر خود را روی مبل رها کرد و پرسید:
    _ تعمیرگاه خبری نبود؟
    رز خود به جابجایی بسته ها مشغول شد و با گفتن (( نه )) پرسید:
    _ پدر کجاست؟
    مادر با لحن ناخشنود گفت:
    _ در این جور مواقع که باید کمک کند کمر درد و پا دردش بیشتر می شود و از زیر کار فراری می شود.
    رز تغییر لباس داد و بلوز و شلوار راحتی پوشید و به سوال مادر که پرسید (( کجا می روی )) جواب داد:
    _ کمک رسول.
    رز وقتی وارد شد کارتن ها هنوز وسط هال بود و دو مرد در حال نوشیدن چای بودند. رز سلام کرد و نگاهی به پیرامونش انداخت. همه چیز همان طور بود که بود. رز به خنده رو به آقا رسول پرسید:
    _ پس چه کرده اید. همه چیز که همان است که بود.
    رسول گفت:
    _ بی انصاف نباش. لباس ها را جابه جا کرده ایم و چای باری شما آماده کرده ایم.
    و بعد رو به نعیم پرسید:
    _ دیگر چه کردیم؟
    آقا نعیم خندید و از روی مبل بلند شد و گفت:
    _ حرف زده ایم!
    او به سوی کارتن ها رفت و یکی را بغل نمود و به رسول گفت:
    _ عجیب نیست که دست کار می کند اما چشم می ترسد؟!
    رز به نوشته ی روی کارتن ها نگاه انداخت و به پسرعمو گفت:
    _ من کتاب ها را می چینم. اگر قرار بود که مثل کشور خودمان اسباب کشی کنید چه می کردید؟ جای شکر دارد که اینجا مبله شده تحویل مستاجر می دهند!
    رسول کتاب ها را مقابل قفسه ی خالی بر زمین گذاشت و به سوی کارتن دیگر رفت.
    رز مشغول چیدن کتاب ها بود که شنید پسرعمو می پرسد:
    _ رز بالاخره دستگاه راه اندازی شد یا نه؟
    رز با صدای بلند که او بشنود گفت:
    _ بله و پاداش خوبی هم نصیبم شد و چکش را تحویل گرفتم با کلی احسنت و برآوو!
    رسول گفت:
    _ باریکلا! پس سور افتادیم؟
    رز جواب داد:
    _قصد داشتم امشب شام مهمانتان کنم که به بیگاری کشیده شدم. دل مستر نیس به حال من خسته مکانیک سوخت که دل شما نسوخت!
    رسول با صدا خندید و گفت:
    _ خوب است که فقط کتاب می چینی و نق می زنی!
    رز صدای آقا نعیم را از پشت سر خود شنید که گفت:
    _ لطفا استراحت کن. من خودم تمامش می کنم. شب ها بیکارم و کم کم به همه چیز سر و سامان می دهم.
    رز بدون آن که نگاهش کند گفت:
    _ نگران نباشید مزد کارم را حساب می کنم.ساعتی پنجاه دلار!
    نعیم گفت:
    _ دستمزد گرانی است و...
    رز گفت:
    _نه التماس کنید و نه چانه بزنید! یا ساعتی پنجاه دلار یا اینکه...
    نعیم گفت:
    _ بسیار خوب قبول!
    کار چیدن کتاب ها رو به اتمام بود که رسول برایش فنجان چای آورد و گفت:
    _ زنگ تفریح است.
    رز روی مبل نشست و ضمن نوشیدن چای متوجه شد که هال تمیز و مرتب شده و به ظاهر دیگر کاری وجود ندارد. نعیم در اتاق خواب مشغول به کار بود و رسول خستگی اش را پشت شیشه و با نگریستن به منظره شب برطرف می کرد.
    رز ته مانده ی چای اش را نوشید و فنجان را شست و با لحنی شوخ گفت:
    _ بروم کارم را تمام کنم که گوشه ی پولم تا نخورد.
    رز به هنگام مرتب کردن آلبوم ها. کنجکاوی اش برانگیخته شد و یکی از آن ها را گشود. او به دنبال عکس به خصوصی نمی گشت اما با دیدن عکسی که آقا نعیم را در کنار ناصر برادرش و منصوره نشان می داد تحریک شد که صفحات دیگر را هم نگاه کند و در آخرین ورق وقتی خودش را به همراه اعضای تور دید، قلبش فرو ریخت.شش عکس از مناطق مختلف. رز آلبوم را بر هم گذاشت و سعی کرد چهره اش خوشحالی از دیدن عکس ها را نشان ندهد و در همان حال وقتی از اتاق خارج می شد آقا نعیم قصد داخل شدن داشت. رو در روی هم قرار گرفتن موجب شد هر دو روی سرخ کنند و مانند کسانی که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات می کندد از نگاه هم پرهیز کنند. نعیم خود را عقب کشید و رز از اتاق خارج شد و رو به پسرعمو نمود و گفت:
    _تمام شد. اگر کار دیگری نیست بروم.
    رسول گفت:
    _ چند دقیقه بنشین و بعد برو.
    رز مقابل او نشست و رسول گفت:
    _ روزی من در زمره کسانی بودم که تو را از عشق برحذر می کردم.
    رز گفت:
    _ و من هم گوش دادم و فراموش کردم!
    این سخن رز چنان ناباورانه بود که رسول گفت:
    _ شوخی نمی کنم!
    رز گفت:
    _ من هم شوخی نمی کنم! من می دانم که پس از این مقدمه چینی می خواهید چه بگویید. پسرعمو! من دیگر نه هفده ساله هستم و نه بیست و دو ساله. دیگر آن قدر بزرگ شده ام که بتوانم احساساتم را مهار کنم و به آن فکر نکنم! من مصمم شده ام که فقط زندگی کنم به همین سبک و روال. باور کنید وقتی پدرم گفت که به ازدواج من و آقا نعیم راضی است به جای آنکه خوشحال شوم حس کردم که دشنه ای در قلبم فرو کرده است. چندین سال در انتظار درخواست ازدواج عمر سپری کردم و بی حاصل گذشت و نعیم بنا بر مصلحت چشم بر مهر و علاقه ی خود بست و با دیگری آغاز کرد.من هم به راه دیگری رفتم تا مگر بتوانم زندگی جدیدی را آغاز کنم اما مدتش کوتاه بود و به فرجامی خوش نرسید. حال بدون آن که مانعی وجود داشته باشد طالب شده و درخواست کرده اما من دیگر طالب و مایل به این ازدواج نیستم چرا که او به خاطر رسیدن به عشق به زندگی رویایی و غایت آرزویش هیچ تلاشی نکرد و آسوده خاطر بود که روی نیمکت ذخیره کسی را دارد که چون اراده کند می تواند وارد زمین کند. من شور و شوق اولیه را ندارم و ترجیح می دهم در نیمکت تماشاچیان نشسته باشم تا بازیکن باشم.
    رسول گفت:
    _ متاسفم رز. چون از نگاهت می خوانم که داری از روی نوشته ای می خوانی و حرف و کلامت با مکنونات قلبت یکی نیست! اما من حق ندارم که تو را به کاری که دوست نداری وادار کنم و هر طور که صلاح می دانی عمل کن.
    رز از روی مبل بلند شد و چهره ای شاد به خود گرفت و گفت:
    _ کارفرما موقع دادن دستمزد کارگر غیبش زد.
    نعیم از اتاق بیرون آمد و رز با نگاه به چهره خشمگین او لبخند بر لبش ماسید و سکوت کرد.نعیم رو به رسول گفت:
    _ اگر امکان دارد ما را تنها بگذار.
    رسول بلند شد و آپارتمان را ترک کرد و نعیم برآشفته گفت:
    _ یک طرفه به قاضی می روی و راضی هم برمی گردی. به من بگو چند سالی که به انتظار درخواست من نشستی من تلاش نکردم تا پدر و اطرافیانت را سر عقل بیاورم که نشد؟
    رز گفت:
    _توهین نکنید. آن ها دیوانه نبودند و نیستند!
    نعیم گفت:
    _بسیار خوب حرفم را پس می گیرم. آیا تلاش نکردم که عاقلان حال دو دیوانه را درک کنند و نکردند؟
    رز گفت:
    _ همه با شما موافق بودند اما شما بودید که از شهرت و اعتبارتان می ترسیدید و...
    نعیم با صدا خندید و پرسید:
    _ می ترسیدم؟ می ترسیدم؟ اگر ترس داشتم تلاش نمی کردم که...
    رز پرسید:
    _ که چی؟
    نعیم گفت:
    _ تلاش کردم و به هر در کوبیدم اما افکار پدرت موجب مخالفت شد.
    این بار رز بود که خندید و پرسید:
    _ مگر حالا چه فرقی با گذشته دارد؟ آیا دیوانگان عاقل شده اند یا این که افکار پدرم تغییر کرده؟ شاید دیگر رسم نیست که همسر دوم مورد تایید باشد؟!
    نعیم گفت:
    _اولین بار که خواستگاری کردم شرایط همان بود و تغییر نکرده بود. من حاضر به ریسک بودم اما تو نپذیرفتی.
    رز به تمسخر گفت:
    _ که زن صیغه ای باشم و...
    نعیم فریاد کشید:
    _ خطبه نود و نه ساله خوانده می شد، خطبه صد ساله خوانده می شد نه صیغه ی موقت غیردائمی. اما با من چنان رفتار کردید که گویی جنایتی را مرتکب می شوم و مرا از خود راندید. پیغام و درخواست دیگرم قبل از ازدواجم با نرگس بود چون باید راهی می شدم و از پدرت درخواست کردم که موافقت کند و او گفت که من حرفی ندارم اما رز تصمیم دارد با مرد دیگری ازدواج کند. حتی نصیحتم کرد که تو را فراموش کنم و به زندگی بچسبم! تو همسر پیتر نشدی و به کار روی آوردی و بعد هم با ملک ازدواج کردی! خانم مغرور و لجباز حال تو به من بگو که برای بدست آوردن عشقی که غایت آرزویت بود چه کرده ای؟ آن وقت قاضی عادلی می طلبیم که حکم کند!
    رز پشت بر او نمود و با آوایی به بغض نشسته گفت:
    _ من تلاش کردم که خوشبخت شوی.
    نعیم رز را به سوی خود چرخاند و پرسید:
    _ خوشبخت؟ به زندگی ام نگاه کن. کدام خوشبختی ای چنین است که می بینی؟ اما در مورد نشستن روی نیمکت ذخیره حق با توست. چون هیچ مربی به همراه بازیکن در زمین مسابقه بازی نمی کند و او هم روی نیکمت می نشیند و نگاه می کند. تو همیشه همراه من بوده ای. در خونم، نفسم، در هوایی که تنفس می کنم، در مغزم، در احساسم. دیگه چی باید بگم یادم نمیاد. این دومین باریه که با تو با صدای بلند صحبت کردم و در حقیقت با خودم حرف زدم چرا که یک نفس هم بدون تو نبوده ام. عهد، بر لب فرو بستن و سکوت کردن بود که شکستم و می دانم باید به رسول حساب پس بدهم. اما خواستم پیش از آن که روی نیمکت تماشاچیان بنشینی حقیقت را دانسته باشی. من هم چون رسول حق ندارم که تو را وادار به کاری کنم که دوست نداری! خشم و عصبانیتم را ببخش!
    نعیم رز را رها کرد و برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفت.

    * * *

    همایون داشت با آب و تاب تعریف می کرد که خانمی که شوهرش گم شده بود به کلانتری مراجعه کرد. رییس کلانتری پرسید: خوب خانم گفتید شوهرتان کم شده، آیا علت آن را نمی دانید؟ زن گفت: نخیر آقای رییس! خوب، چند روز است گم شده؟دو سه روزی می شود یعنی از همان روزی که مادرم خانه ما آمد و قرار شد که یک ماه بپیش ما بماند. رییس کلانتری گفت: پس شما تشریف ببرید و پس از یک ماه باز هم اگر از شوهرتان خبری نشد آن وقت تشریف بیاورید.
    همه به جوک همایون خندیدند و تنها رز و نعیم بودند که به لبخندی اکتفا کردند. زنگ آپارتمان نواخته شد و رز در را گشود. مردی که مسئول رساندن پیتزا بود به او شب به خیر گفت و جعبه های پیتزا را به رز و رز هم به نعیم تحویل داد و سپس فیش را تحویل داد و رز هم به نعیم داد و گفت:
    _ از محل طلبم پرداخت کنید!
    نعیم بی اراده خندید و با پرداخت پول پیتزا شنید که رز گفت:
    _ بخندید دنیا که به آخر نرسیده است!
    نعیم سر به آسمان بلند کرد و گفت:
    _ خدایا اجازه نده بیش از این دیوانه ام کند.
    پیتزاها را روی میز نهارخوری گذاشت و مهمانان را برای خوردن فرا خواند. همه که مشغول خوردن بودند رز با صدای بلند پرسید:
    _ اگر کسی می داند مناسبت شام امشب چیست دست بلند کند.
    همه دستشان بالا رفت و رز از پدر شروع کرد و آخرین نفر نعیم بود که گفت:
    _ به مناسبت دستمزد ناعادلانه ای که گرفتید و خواستید همه از آن بهره مند شوند.
    رز گفت:
    _ همه اشتباه کردید. این شام نه به خاطر راه اندازی دستگاه بود و نه به خاطر دستمزد پنجاه دلاری. بلکه برای انتخاب کردن مردی است که خیال دارم با او ازدواج کنم.
    صراحت لهجه رز موجب شد تا همه یک صدا وای بگویند و به یکدیگر نگاه کنند. رز رو به پدر و عمویش گفت:
    _ جسارتم را ببخشید. می دانم که دارم خارج از نزاکت رفتار می کنم. اما از آدم عقل باخته توقع رفتار درست نداشته باشید. من می خواهم با اجازه ی شما از آقای نیکزاد خواستگاری کنم.
    صدای وای گفتن دوباره مهمانان بلند شد و رز در مقابل چشمان ناباور همه از جمله خود آقا نعیم رو به او کرد و پرسید:
    _ با من ازدواج می کنید؟
    پدرش فریاد کشید:
    _رز معلوم هست چه کار می کنی؟
    رز به پدرش نگاه کرد و گفت:
    _ شما یادم دادید که انتخاب کنم نه آن که انتخاب شوم، درست است؟
    پدرش گفت:
    _ بله اما...
    رز صحبت او را قطع کرد و گفت:
    _ من هم انتخابم را کردم و به شیوه ی خودم اظهار کردم.
    رسول اولین کسی بود که کف زد و دیگران را واداشت تا دست بزنند و تبریک بگویند.
    رز رو به نعیم کرد و گفت:
    _ لبخند بزنید و به همه بگویید آیا حاضرید؟
    نعیم بلند شد ایستاد و گفت:
    _ تقاضایت چه شوخی باشد یا جدی باشد، می پذیرم.
    خانم رازقی گفت:
    _ دخترم دیوانه شده!
    نعیم رو به او گفت:
    _ من این دیوانه را با همه دیوانگی اش از شما خواستگاری می کنم چون اقرار می کنم که از او دیوانه ترم و به دست و پایم زنجیری است که به چشم نمی آید.
    صدای زنگ تلفن چشم نعیم را گشود و از این که خواب شیرین اش را پاره کرده بود با کج خلقی گوشی را برداشت.
    صدای رسول در گوشی پیچید که با عجله گفت:
    _ نعیم به خانه ما بیا باید تو را ببینم.
    و سپس گوشی را قطع کرد. نعیم لذت خواب را یک باره فراموش کرد و با سرعت بستر را ترک کرد. لحن کلام رسول او را نگران و دلش را به دلشوره انداخت. وقتی آماده رفتن شد با گفتن خدا بخیر کند سوار اتومبیل شد و حرکت کرد. باران سیل آسا حرکت را کند و رسیدن به مقصد را طولانی کرد. وقتی رسید رسول در را به رویش باز کرد. نعیم در چهره ی او دقیق شد و پرسید:
    _چی شده؟ کسی طوریش شده؟
    _نه خیالت آسوده باشد. بعد از ماجرای دیشب دیدم به هیچ راهی نمی توانم تو را ازلاکت بیرون بکشم مگر اینطوری. بیا بشین و گوش کن من و سودی چه می گوییم.
    سئدابه چای را مقابلش گذاشت. نعیم از او تشکر کرد. زن و شوهر همزمان با یکدیگر شروع به صحبت کردند. نعیم لحظه ای به رسول و دقیقه ای به سودابه نگاه می کرد. بی اختیار گفت:
    _سرگیجه گرفتم. یکی یکی صحبت کنید. من تا الان هیچی نفهمیدم. خب بگین کی مریضه؟
    _تو!
    _من؟ از کی تا حالا؟
    سودابه شتابزده گفت:
    _مریض میشین!
    _ مریض میشم؟ آخه چرا؟
    رسول گفت:
    _برای اینکه تا مریض و در حال موت نباشی رز دست از لجاحت و یکدندگی برنمی دارد حالا فهمیدی؟
    نعیم بلند خندید و گفت:
    _پس برایم نقشه کشیدید!
    رسول گفت:
    _ما همه از رقت قلب رز خبر داریم و می دانیم وقتی بفهمدکسی بیمار است احساس مسولیت می کند و اولین آدمی است که برای مراقبت و پرستاری قدم پیش می گذارد.
    _می دانم.
    _تو نه در بستر بیماری هستی و نه در بیمارستان. تو مریضی هستی که خبر از بیماری خود نداری. برنامه های عادی زندگی ات را دنبال می کنی فقط از روبرو شدن با رز پرهیز کنی.
    _همین قصد را دارم و تصمیم دارم از زندگیش خارج شوم تا او راحت باشد.
    سودابه گفت:
    _من رز را می شناسم و میدانم که او اگر شما را دورادور هم ببیند برایش کفایت میکند.
    _ فهمیدم و تا آخر نقشه را خواندم. ممنونم که به فکر من هستید ولی من حس ترحم او را نمی خواهم...
    رسول میان حرفش دوید و گفت:
    _بگذار با صراحت به تو بگوییم که من و سودابه تصمیم داریم به او کمک کنیم و از تو فقط می خواهیم که کمکمان بکنی. رز می خواهد از خود انتقام بگیرد و از زندگیش یه تراژدی بسازد. حال یا با کمک تو یا بی آن ما بهر حال بی تفاوت نمینشینیم!
    _هستم!
    همزمان با وارد شدن رز به پارکینگ نعیم به پارکینگ آمد و رز با ندیشه اینکه نعیم پیاده می شود و با او روبرو خواهد شد کمی تعلل کردولی زود متوجه شد که نعیم همین قصد را دارد که در اتومبیل خود نشست و پیاده نمی شود. پس پیاده شد و به سمت آسانسور رفت و دکمه پایین را زد. باز هم اندیشید که نعیم هم اکنون پیاده شده و با او سوار آسانسور می شود. اما آسانسور آمد و او تنها سوار شد. رز با خود اندیشید به دلیل قهر اوست و به خود دلداری داد که طاقت نمی آورد و با او آشتی خواهد کرد. اما همان شب وقتی پدرش نعیم را به نوشیدن یک لیوان چای دعت کرد او قبول نکرده بود و رز متجه شده بود که قهر نعیم فراتر از یک رنجش و یا یک آزردگی است. قبول این موضوع که روزی آقا نعیم او را فراموش خواهد کرد برایش دردناک بود و بلند فریاد زد: نباید فراموشم کند.
    در شب تولد هامان همه آمده الی آقا نعیم. آقا رسول به ظاهر خود را خوشحال نشان می داد اما بی قراریش و این که تاب نشستن نداشت و بیخودی از این سو به آن سو می رفت موجب شد تا پدرش از سودابه بپرسد:
    _رسول امشب بی قراری می کند موضوعی پیش آمده؟
    سودابه گفت:
    _دقیق نمی دانم اما به گمانم باید به نیامدن آقا نعیم مربوط باشد.
    رز کنجکاوانه پرسید:
    _مگر نمی آید؟
    سودابه گفت:
    _نمی دانم. رسول را که می شناسی تا مجبور نباشذ چیزی نمی گوید؟
    رز چند لحظه بعد بلند شد و آقا رسول را در بهار خواب غتفلگیر کرد و پرسید:
    _پسر عمو امشب سرحال نیستی اتفاقی رخ داده؟
    رسول فقط سر تکان داد به نشان نه اما رز قانع نشد و گفت:
    _آیا به آقا نعیم مربوط است؟
    _برای تو چه فرقی می کند؟
    _چرا فرقی ندارد؟ همه مسائل به کنار او از نزدیکتریت آشناهای ماست. آیا گرفتاری دارد؟ مشکل مادی؟
    _ای کاش مشکل مالی بود و جانی نبود!
    _جانی؟ جانی یعنی چه؟
    رسول گفت:
    _قول بده چیزی را که به تو می گویم به کسی نگویی؟
    _قول میدهم.
    رسول گفت:
    _امروز در میان نامه های رسیده به دفتر یک نامه هم از آزمایشگاه بود.
    _آزمایشگاه؟
    _آره اگر دقت کرده باشی نعیم نسبت به فبل لاغرتر و رنجورتر شده من خودم وادارش کردم آزمایش بدهد.
    _خب. بعد!
    _طاقت نیاوردم و بازش کردم و ای کاش نمی کردم!
    رز پرسید:
    _خب جواب چی بود؟
    رسول گفت:
    _به بیماریی مبتلاست که نمی توان...
    رز متوحش پرسید:
    _سرطان؟
    _یقین ندارم و گذاشته ام روز دوشنبه ببرم پیش دکتر تا نظر او را بفهمم! اما بر سر دو راهی مانده ام که آیا به نعیم بگویم جواب آزمایش رسیده یا نه؟
    رز بی اختیار به یاد آوردن جواب آزمایشی که موجب از هم پاشیدگی زندگیش شد فریاد زد:
    _نه او نباید بداند.
    _اما او باید تحت درمان باشد. نمی شود که به امید خدا رهایش کنیم.
    رز بر لب بهار خواب نشست و مغموم پرسید:
    _پس چه کنیم؟
    _با روحیه ای که اکنون دارد اگر این موضوع را بفهمد تن به مردن بدهد. نمی دانم چه بکنم؟ واقعا زندگی اش دارد به یک تراژدی تبدیل می شود!
    _نه نه! زندگی او نه! او حق دارد که سهم خوشبختی اش را از زندگی بردارد.
    _سهم؟ سهم خوشبختی؟ اگر قرار باشد آدمها سهمی از خوشبختی داشته باشند دیگر کسی نمی ماند که بار مصائب و مشکلات را بر دوش بکشد. نعیم از سهم خوشبختی خود گذشت و تقدیم تو و نرگس و دیگران کرد.
    رسول به دانه های اشکی که بی صدا از چشمان رز میریخت نگاه کرد و گفت:
    _گریه میکنی؟ حق داری! با این عمرهای محدود روزهایی که باعث شادی می شوند بدبختانه به گرفتن بهانه تو چه گفتی من چه گفتم و تو چه کردی و من چه کردی ضایع می شود.
    سودابه آمد وگفت:
    _اگر حرفتان تمام شد بیایید شام.
    رسول گفت:
    _اشکهایت را پاک کن تا دیگران متوجه نشوند.
    بعد از شام به خانه بازگشتند.
    نعیم با نگاه به ساعت که متوجه شد ساعت دوازده و نیم بود و رز را دید که تکیه داده بود به در آپارتمانش تکیه داده بود و به انتظار او بود. نعیم که انتظار چنین رویارویی را نداشت یکه خورد و با گفتن«سلام، شب بخیر» مقابل رز ایستاد تا او کنار برود وو در آپارتمان را باز کند اما رز اعتنایی نکرد و فقط به نگاه کرد. نعیم پرسید:
    _اجازه می دهی داخل بشوم؟
    _نه. بایذ بدانم تا این وقت شب کجا بودید؟ و چرا جشن را نیامدید؟
    _متاسفانه خسته هستم و حوصله بازجویی را ندارم. باشد وقت دیگر.
    ابراز خستگی موجب شد تا رز از مقابل در کنار برود و بعد از آن که نعیم در را گشود بدون اجازه پشت سرش وارد شود و بی اختیار بپرسد:
    _شام خوردی؟
    نعیم سر فرو آورد و رز پرسید:
    _چی خوردین؟
    _مهمه؟
    _نه، آره،نمی دونم!
    _نه ! آره! نمی دونم! بالاخره چی؟
    رز پرسش او را با«تا این ساعت کجا بودین؟» جواب داد و باز هم شنید که نعیم گفت:
    _مهمه بدونین؟
    _اگه مهم نبود نمی پرسیدم امشب شما همه را نگران کردید و تولد به کام همه زهر شد.
    _راستی؟
    _بله! اگر خیال آمدن نداشتید فقط کافی بود تلفن می کردید و...
    نعیم با گفتن« بله حق با شماست. متاسفم» راه را بر نطق بیشتر رز بست.
    رز که انتظار چنین برخوردی را نداشت به سمت بیرون حرکت کرد که نعیم گفت:
    _رفته بودم پارک همیشگی و شام هم ساندویچ مک دونالد خوردم و برگشتم.
    رز راه خود را تغییر داد و به سوی نعیم برگشت و پرسید:
    _چرا مهمانی نیامیدید؟ باور کنید بعضی رفتارهایتان بچه گانه است. مثل از ماشین پیاده نشدن مبادا که با من روبرو بشوید...
    _نمی خواهم نزدیکی موجب مزاحمت باشد و برخوردهای تصادفی و تعمدی تلقی شود. برای راحتی شما بود
    _اشتباه کردید و در مورد من قضاوت نادرست داشتید. من و شما باهم اختلافذ نظری نداریم و با هم درباره بسیاری از مسائل باهم هم عقیده هستیم. آیا بهتر نیست که نگذاریم این اختلاف موجب شود که دوستی و آشناییمان را از بین ببرد؟
    نعیم پرسید:
    _مطمئنی؟
    __بله.
    _آشتی؟
    _آشتی!!!!!
    رز وقتی آپارتمان را ترک می کرد شنید که نعیم گفت:
    _راحت بخواب. شب بخیر!
    گزارشات شبانه نعیم به رسول حاکی از خوشحالی و انرزی بود. از توجهات رز میگفت اینکه با او ناهار میخورد و او را بهانه خرابی ماشین او را می رساند. و به او غذای دریایی می خوراند.
    رسول گفت:
    _گمان دارد که که برای بهبودی حالت گوشت سفید بهتر از گوشت قرمز است!
    نعیم گفت:
    _می دانم اگر به همین منوال ادامه پیدا کند مطمئن باش اعتراض نخواهم کرد.
    پس از پانزده روز صرف غذای دریایی رز یکباره تغییر سلیقه داد و این بار برای ناهار به مصرف گوشت قرمز رضایت داد و شبها هم به غذای سبک.
    رز به گذشته اشاره نمی کرد و وقایع جاری روزانه رو توضیح می داد و خود می خندید و نعیم را به خنده وا می داشت. یک شب نعیم برای بردن رز به تعمیر گاه رفتند رز وقتی در اتومبیل نشست گفت:
    _امشب ناپرهیزی می کنیم .و میرویم رستوران... رستوران را انتخاب کن!
    _ایتالیایی.
    _قبول.
    هردو به رستوران وارد شدند. گارسن منوی غذا در اختیارشان گذاشت و پرسید:
    _مشروب؟
    که هر دو سر تکان دادند و دستور نوشیدنی غیرالکلی دادند. غذا هنوز آماده نشده بود که رز در کیفش را باز کرد و بسته ی کوچکی در آورد و مقابل نعیم گذاشت:
    _تولدت مبارک.
    نعیم که خود فراموش کرده بود سری تکان داد و گفت:
    آن قدر از زندگی جفا دیدم از تولدم بیزارم. اما ممنونم که بخاطرت مانده بود.
    _بازش کنید.
    و نعیم زرورق را پاره کرد و جعبه مخملی ساده ای را بیرون کشید و چون آن را گشود از دیدن دو حلقه در کنار یکدیگر متعجب شد و گفت:
    _رز من نمیفهمم!
    _گمان نمی کنم که من اولین زنی هستم که از مردی خواستگاری کرده باشد. آیا با من ازدواج می کنید؟
    _رز مطمئنی؟نکند اینهم یکی دیگر از ترفندهایت برای انتقام است؟
    _می گویند در عفو لذتی است که در انتقام نیست. هر چند هر زمانی که برای اولین بار به درخواستت پاسخ منفی داد کینه را فراموش و تو را بخشیدم.
    پیوند ازدواج آن دو بسیار ساده و بی تکلف بود و به مصداق شوخی خطبه عقد دائم خوانده شد. نعیم در حالیکه موهای ابریشمین رز را نوازش می کرد گفت:
    _خوشحالم که هر دو در قمار عشق پیروز شدیم و طلسم صیغه نکاح باطل شد.
    دو هفته تمام در آپارتمان خود را به روی هیچ کس باز نکردند تا جحبران سالهایی مه از هم جدا مانده اند را بکنند. نعیم به رسول اقرار کرد:
    _چندین بار خواستم که به او اقرار کنم و حقیقت را بگویم اما آنقدر از عکس العمل او میترسم که پشیمان میشوم.
    رسول گفت:
    _اقرار نکن تا رز اعتقادش را نسبت به عشق و اینکه عشق بر هر درد بی درمانی دواست را از دست ندهد.
    رز وقتی تحولی در خود احساس کرد ترس را کنار گذاشت و دل به امید روزهای خوش آینده بست. خبر بارئاری رز موجی از خوشحالی را به خانواده آورد. آقای رازقی اسم انتخاب کرد و مادر رز و سودابه رد فروشگاهها به دنبال لباس می گشتند. و نعیم در آسمانها سیر می کرد.و به رسول گفت:
    _خوشبختی ام را ندیون و مرهون تو و همسرت هستم.
    _ ومن هم از سهم خوشبختی ات به همان مقدار از عمو شدن راضی هستم.
    در یک شب بارانی وقتی رز سر بر شانه نعیم گذاشته بود از ترس خود گفت .نعیم گفت:
    _زیز قبه آسمان پارکی است که سرسبزی و هوای لطیفش نسیم بهشت را به تو می رساند. و در آنجا نیمکتی است که بر تپه ای اشرافیت دارد و چون خورشید با رنگهای مسینش رو به غروب می رود، خرمن موی یار من را به نمایش می گذارد آنقدر مینشینم که خورشید در پس تپه فرو رود. من به امید روز دیگری برمیخیزم .
    رز در کارخانه مشغول کار بود که به او اطلاع دادند تلفن با او کار دارد. با امید به اینکه نعیم است و میخواهد برای ناهار خوردن دعوتش کند، شادمانه گوشی را برداشت و گفت:
    _سلام!
    صدای رسول باعث شد قلبش یریزد و دستش بلرزد و بپرسد:
    _چی شده پسرعمو؟
    _خوددار باش. چون اتفاقی رخ نداده است اما نعیم را بستری کردیم.
    _په زود زمان فرلق فرا رسید. همین حالا حرکت می کنم و می آیم.
    نعیم دست رسول را در دست فشرد و گفت:
    _اقرار میکنم آنقدر تحت تاثیر پیست قرار گرفتم که کوچکترین شکی نکردم که ممکن است به راستی بیمار باشم و این نمایش واقعی است. اما ای کاش عمر میکردم که چهره فرزندم را ببینم. گرچه میدانم به زیبایی رز خواهد بود. به من قول بده که نگذاری رز بیقراری کند. خدا را شاکرم که مرگم را تسریع می گرداند تا کمتر عزیزانم رنج تحمل کنند.
    با ورود رز به اتاق لحظه ای به هم خیره شدند. رسول بیرون رفت و رز در کنار بستر نعیم نشست و سر او را بر سینه گذاشت و قطرات اشک گرم از مژگانش میچکید. نعیم زمزمه کرد:
    _برایم آن شعر را بخوان!
    و رز همراه با اشک گرم زمزمه کرد:
    بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم. اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و از هم گسست. با گسستن بند دامنم، گلهای سرخ همراه نسیم راه دریا را در پیش گرفتند و هیچ کدام بازگشتند. فقط امواج دریا لختی به رنگ گلگون در آمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند. اکنون دیگر گلی ندارم که به تو هدیه کنم اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطرآگین است. اگر می خواهی عطر گلها را ببویی سر به دامنم بگذار
    نعیم زمزمه کرد:
    _رز، رز کبود خوشبوی من دوستت دارم!
    (خانم مارسلین دوالمور




    ​پایان

    ویرایش توسط Darya : May 28th, 2012 در ساعت 08:43


صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  



دانلود     خرید اینترنتی از فروشگاه آنلاین      سفارش تبلیغات     آپلود سنتر

||